<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خاطره ها &#187; بد شانسی/ رانندگی</title>
	<atom:link href="http://www.lilipot.ir/tag/%d8%a8%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b3%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.lilipot.ir</link>
	<description>روزنوشت های لی لی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Sep 2010 10:35:40 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>اینم شانس ما!!!</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/112.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/112.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Mar 2009 20:47:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>
		<category><![CDATA[بد شانسی/ رانندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://lilipot.pouyap.com/?p=112</guid>
		<description><![CDATA[صبح یکی از این روزهایی که داره خیلی خیلی زود میگذره بنا بر تصمیمات قرار شد از خونه عمو بریم خونه خودمونو ماشین روبرداریم و ۴ تا دختری بریم و چرخی تو این شهر شلوغ بزنیم&#8230;
عمو رسوندمون و ما هم خوشحال که آره بریم سوارماشین بشیم!! اما بیخبر از اینکه بنزین نداره!!!!
ساعت ۱۲ ظهر بود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح یکی از این روزهایی که داره خیلی خیلی زود میگذره بنا بر تصمیمات قرار شد از خونه عمو بریم خونه خودمونو ماشین روبرداریم و ۴ تا دختری بریم و چرخی تو این شهر شلوغ بزنیم&#8230;<br />
عمو رسوندمون و ما هم خوشحال که آره بریم سوارماشین بشیم!! اما بیخبر از اینکه بنزین نداره!!!!<br />
ساعت ۱۲ ظهر بود ونهار هم جایی دعوت بودیم&#8230;<br />
حالا کلی اصرار پدر گرامیکه آره بیابا هم بریم بنزین بزن بعد پیادتون میکنیم و میریم ۱ دوری میزنیم<br />
قبول کرد ولی چه قبول کردنی نیم ساعت طول کشید این آماده  شدنه&#8230;<br />
ما ۴ تا هم سوتو دست که دیگه بریم. همون موقع داییم سر رسید&#8230;<br />
نیم ساعت هم از اون ور رفت &#8230;<br />
حالا که دایی رفتو درارو قفل کردیمو به سلامتی دیگه می خوایم حرکت کنیم نیگاه میکنن که کارت بنزین همراهشون نیست&#8230;<br />
ربع ساعت هم از اون ور رفتو ما همچنان خونه بودیم<br />
حالا جالب اینجابود که پدر بیاد سوار بشه و ماشین روشن نشه!!!!!!!!<br />
هه هه هه هه هه&#8230;<br />
چه خوشحال شدم نه خیرم خیلیم روشن شد!!!<br />
دیگه سوار شدیمو ۳ تا چرخیم زدیمو!!!ناهار حمله کردیم خونه مادر بزرگ</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/112.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
