صبح یکی از این روزهایی که داره خیلی خیلی زود میگذره بنا بر تصمیمات قرار شد از خونه عمو بریم خونه خودمونو ماشین روبرداریم و ۴ تا دختری بریم و چرخی تو این شهر شلوغ بزنیم…
عمو رسوندمون و ما هم خوشحال که آره بریم سوارماشین بشیم!! اما بیخبر از اینکه بنزین نداره!!!!
ساعت ۱۲ ظهر بود ونهار هم جایی دعوت بودیم…
حالا کلی اصرار پدر گرامیکه آره بیابا هم بریم بنزین بزن بعد پیادتون میکنیم و میریم ۱ دوری میزنیم
قبول کرد ولی چه قبول کردنی نیم ساعت طول کشید این آماده شدنه…
ما ۴ تا هم سوتو دست که دیگه بریم. همون موقع داییم سر رسید…
نیم ساعت هم از اون ور رفت …
حالا که دایی رفتو درارو قفل کردیمو به سلامتی دیگه می خوایم حرکت کنیم نیگاه میکنن که کارت بنزین همراهشون نیست…
ربع ساعت هم از اون ور رفتو ما همچنان خونه بودیم
حالا جالب اینجابود که پدر بیاد سوار بشه و ماشین روشن نشه!!!!!!!!
هه هه هه هه هه…
چه خوشحال شدم نه خیرم خیلیم روشن شد!!!
دیگه سوار شدیمو ۳ تا چرخیم زدیمو!!!ناهار حمله کردیم خونه مادر بزرگ