بدبختی

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ | تاریخ : ۲۴ شهریور ۱۳۸۷

سلام خوبین؟ مثل اینکه این خاطرات مسافرتمون رو باید بزاریم کنار اینقدر تو این روزها جریاناتی واسه آدم رخ میده که دیگه جایی برای ثبت خاطرات مسافرت نیست.

الان تازه از دانشگاه برگشتم…دیروز با دختر عمو جان و پدر گرامیشون سری به دانشگاه زدیم آخه هرچی توی سایت نگاه کردیم که کی زمان ثبت نام ماست نبود!!

دیگه این همه راه رو کوبوندیم تو این گرما رفتیم اونجا اولن عموم رو که راه نمیدادن!!هر چی اصرار کردیم آقا جون خودت راه بده گم میشیما!!!:دی هر کاری کردیم که راه ندادن!! هیچی دیگهما هم رفتیم داخل و چند تا سوال کردیم که متوجه شدیم آره ما هم با مهندسی هاهستیم دیگه برگشتیم و امروز رفتیم اونجا شلوغ نبود البته خلوت هم نبود ولی تنها شانسی که اوردیم این بودکه دیروز فرم گرفته بودیمو پر کرده بودیم.

از اولین مرحله تا آخرینش ما ۲ تا با هم بودیم جوری بود که همه نیگامون میکردن میگفتن شما ۲تا خواهرین!!:دی

میگفتیم نه بابا خدا نکنه!!!!!:دی

دیگه بعد کلی این ور اونور چک ضمانت کپی از کارت ملی اسکن عک و کلی کارای الکی دیگه ثبت نام شدیمو رفتیم برای انتخاب واحد که تا زمانی پول عزیز رو واریز نکردیم شرمندمون هستن!!

ولی خیلی خسته کننده بود الان که اصلا نا ندارم حتی حرف بزنم…بد بختانه ۳ تا هم پیش نیاز خوردم که…:(

حدودا فکر کنم این ترم ۱۷ واحد رو بگیرم ببینم چی میشه

تا بعد