<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خاطره ها</title>
	<atom:link href="http://www.lilipot.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.lilipot.ir</link>
	<description>روزنوشت های لی لی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 10 Sep 2011 10:07:13 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>خاطرات فراموش کرده</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/350.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/350.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 10:07:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=350</guid>
		<description><![CDATA[سلام
داشتم فکر میکردم که دیگه پسورد وبلاگم رو اگه فراموش نکرده باشم دیگه رام نمیده یا می خواد ورودی ۱۵۰۰ تومن بگیره!!!
بازم داشتم و دارم فکر میکنم از خرداد ماه تا الان چه اتفاقاتی برام افتاده دیدم که باید یه سر برم دکتر &#8230;.الزایمروک گرفتم!
۱۰۰۰۰&#8230; تا خاطره و اتفاق خوب افتاده کم کم می خواد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>داشتم فکر میکردم که دیگه پسورد وبلاگم رو اگه فراموش نکرده باشم دیگه رام نمیده یا می خواد ورودی ۱۵۰۰ تومن بگیره!!!</p>
<p>بازم داشتم و دارم فکر میکنم از خرداد ماه تا الان چه اتفاقاتی برام افتاده دیدم که باید یه سر برم دکتر &#8230;.الزایمروک گرفتم!</p>
<p>۱۰۰۰۰&#8230; تا خاطره و اتفاق خوب افتاده کم کم می خواد یادم بیاد هر موقع اومد میگم&#8230; همونجور که قول دادم شیرازو تهران رفتم گشتم ۳ روز تمام دختر دایی و خالم رو تو بازارای تهرون گردوندم و چرخوندم به خاطره لباس که دیگه می خواست خفم کنن بیشتر هم با مترو میرفتیم خیلی خسته کننده بود خیلی هم پیاده روی داشت بعد که لباس هم خریدم دوباره همون پیاده روی بعد هم متروووووو &#8230;ایشششششش..البته این بازار مترو رو خیلی دوست دارم دیگه نمی خواد این همه راه تا تجریشو ونکو اینا بری تو همون مترو همه رو میتونی بخری &#8230;قراره با این خانوما که چی میفروشن صحبت کنم که لباس شب و آلو پیاز هم بیارن که هم یه مترو سواری کنیم هم خرید خونه هم سبزی پاک کنیمو دور همی چایی هم بخوریم</p>
<p>شیراز ۱۰ بار با دختر خالم طلا فروشی رو واسه سه جفت گوشوار زیرو رو کردیم&#8230;بگذریم که خودشم ۲۰ باری جداگونه رفته بود&#8230;خلاصهههههههههههههه این قدر گشت (یم) تا ۳ تا دونه از این آویزونای دست بندا هست شکل اسکلت با کلوپاترا با گشنیز پیدا کردیم &#8230;بدبختیش سر پیدا کردن جفتاش بود <img src='http://www.lilipot.ir/wp-includes/images/smilies/20.gif' alt=':((' class='wp-smiley' /> ((&#8230;&#8230;&#8230; پیدا شد و طرف فروشنده رو  بدبخت کردیم این قدر غر زدیم سرش که کلشو میکوبوند تو دیوار &#8230;آخرشم انداختمون بیرون از مغازه:دی  خلاصه دیگه اون گوگولیا شدن گوشواره خدایی خیلی باحال هم شدن&#8230;</p>
<p>نکته اخلاقی: خانوم جون من این گوشاتون رو ۸۰۰ تا سوراخ نزنید&#8230; خوب بعدش دختر خالهاتون که مجبور میشن بیان باهاتون خرید گوشواره بدبخت میشن:(((( نکنین به خدا خوب نیست:دی&#8230;ولی به من که خیلی خوش گذشت من که دوست داشتم :دی</p>
<p>بابا هیچی تو این بوشهر پیدا نمیشه وقتی یه چی می خوای زیر زمین هم که بگردی پیدا نمیشه همین که دیگه میگذری ازش یا دیگه نخواستی فرت و فرت جلوت سبز میشه اگه شلوار هم بخوای تو ماهی فروشی پیدا میشه!!</p>
<p>وای دوباره اول مهر و دانشگاه <img src='http://www.lilipot.ir/wp-includes/images/smilies/20.gif' alt=':((' class='wp-smiley' /> ((((((((((((( اصلا وقتی میگن دانشگاه یاد علم و درس و تحصیل که نمی افتی یاد پول و وام و بدبختی می افتی</p>
<p>وبلاگ نویسی مرگ مغذی نشده و نمیشه شاید یه زمانی خیلی همه بیکار بودیم که ۵ دقیقه ۵ دقیقه به روز میکردیم و نظر میذاشتیم اما الان دیگه وقت نیست گرفتاری زیاده اپلیکیشن های مختلفی اومده که دیگه حال هوای این کارو گرفته&#8230;اما بازم خیلیا هنوز مینویسن شاید ما آشنایی با وبلاگاشون رو نداریم</p>
<p>کسی میدونه مرکز ترک اعتیاد به کشک از نوع قلقلیش کجاست؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/350.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تابستان خودم را چگونه می گذرانم؟!</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/347.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/347.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Jun 2011 12:11:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=347</guid>
		<description><![CDATA[سلام
فقط منتظر بودم یکی بیاد تو وبلاگش یچی بنویسه که منم استارتو بزنم&#8230;
میگیم حس وبلاگ نویسی رفته و از این حرفا بابا همش به خاطره خودمونه اگه بخوایم میتونیم بنویسیم ولی مسئله اصلی اینه که چی بنویسیم!!! بابا هر چی که نمیشه خوب خیلی اتفاق ها تو روز می افته اما نمیشه که همش رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">سلام</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">فقط منتظر بودم یکی بیاد تو وبلاگش یچی بنویسه که منم استارتو بزنم&#8230;</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">میگیم حس وبلاگ نویسی رفته و از این حرفا بابا همش به خاطره خودمونه اگه بخوایم میتونیم بنویسیم ولی مسئله اصلی اینه که چی بنویسیم!!! بابا هر چی که نمیشه خوب خیلی اتفاق ها تو روز می افته اما نمیشه که همش رو اینجا بنویسیم که :دی</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">قدرت خدا من نمیدونم زمانای این امتحان های لعنتی چرا تا ساعت ۱۲ می خوابم و حس آشپزی و گردگیری و سبزی پاک کردنم گل میکنه!!!</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">خیلی برنامه ریزی میکنم واسه آیندم که آره من می خوام این کارو انجام بدم اما روزانه تغییر میکنه&#8230;نه ۱ درجه و ۲ درجه اونم ۵۸۳ درجه!!</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">یه برنامه ریزی کردم توپ واسه این تابستونه &#8230;قراره برم کلاس خیاطی تو بوشهر ، برم کلاس طراحی تو تهران!!! قراره کمک کنم تو این ۳ ماه به عمه عزیزم واسه پروژه ای که داره، قراربرم شیراز پیش دختر خالم ۱ ماهی لنگر بندازم، تازه قرار کاراموزی هم بگیرم برم کار کنم!! تازه به پویا هم قول دادم برم پیششون :دی</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">لازم نیست چیزی بگین &#8230;می دونم که میتونم موفق بشم :دی&#8230;.آره من میدونم به همه این کارا میرسم&#8230;اونم تو ۱ برنامه ریزی ۵ ساله:دی</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">کلی خوشحال میشم وقتی با بابا میرم تو کارگاه ها یا شرکت ها و خیلی بیشتر خوشحال تر میشم وقتی منو معرفی میکنه به مدیران اونجا و من اینجاست که کیفور میشم:دی &#8230;.من شرکت پلیمر رو خیلی دوست میدارم :دی</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;">آهنگ جدید قیصر هم خیلی باهاش حال میکنم &#8230;آهنگ لیلی خیلی باحاله خدا رحمتش کنه آقاسی</span></span></p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="font-family: Georgia,&quot;Times New Roman&quot;,&quot;Bitstream Charter&quot;,Times,serif;"><br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/347.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پروین ایرانم</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/345.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/345.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Mar 2011 13:37:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=345</guid>
		<description><![CDATA[به یاد پروین در روز سالگردش
که من پروین فروغ شهر ایرانم&#8230;
نه پوران دخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانتا&#8230;
سپه سالار ایران در نبرد پارس و یونانم&#8230;
مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر&#8230;
که یک همراه و یک یار وفادرم&#8230;نه یک برده
مکن&#8230; اینگونه پندارم که جوشد خون آن به شریانم&#8230;
بدون زن می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به یاد پروین در روز سالگردش</p>
<p>که من پروین فروغ شهر ایرانم&#8230;</p>
<p>نه پوران دخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانتا&#8230;</p>
<p>سپه سالار ایران در نبرد پارس و یونانم&#8230;</p>
<p>مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر&#8230;</p>
<p>که یک همراه و یک یار وفادرم&#8230;نه یک برده</p>
<p>مکن&#8230; اینگونه پندارم که جوشد خون آن به شریانم&#8230;</p>
<p>بدون زن می داشت تاریخ تولد آرش با کمانش؟</p>
<p>کاوه آهنگر با گرز و سندانش؟</p>
<p>بدون زن کجا می داشتی آن ، آن شاعر طوسی نگهبان زبان پارسی استاد فردوسی&#8230;</p>
<p>مرا گر در مقام مادری بینی مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم&#8230;</p>
<p>نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است&#8230;</p>
<p>از نور عشق من درخشنده کیهان است&#8230;</p>
<p>که با دستان من گردون به جریان است&#8230;</p>
<p>که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است&#8230;</p>
<p>برو ای مرد&#8230; دگر مبر آسان به لب نامم که من آزاده زن فرزند ایرانم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/345.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زمانای جاهلیت</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/343.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/343.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Mar 2011 05:24:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=343</guid>
		<description><![CDATA[سلام
نمی دونم چرا اما فعلا حوصله اینکه حرف بزنم که بزارم تو    وبلاگ که شما راحت گوشی بزارین تو گوشتون که دیگه چشماتون نخواد صفحه    مانیتور رو ببینه که دیگه اذیت نشه که راحتتر باشین رو ندارم  
امروز سر کلاس تاریخ بعد ۲۰ دقیقه تاخیر استاد یه هویی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>نمی دونم چرا اما فعلا حوصله اینکه حرف بزنم که بزارم تو    وبلاگ که شما راحت گوشی بزارین تو گوشتون که دیگه چشماتون نخواد صفحه    مانیتور رو ببینه که دیگه اذیت نشه که راحتتر باشین رو ندارم <img src='http://www.lilipot.ir/wp-includes/images/smilies/4.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>امروز سر کلاس تاریخ بعد ۲۰ دقیقه تاخیر استاد یه هویی اومد تو و گفت سلام علیکم بچه هام :دی</p>
<p>ما    هم ۶ کیلو ذوق کردیم که به به چه استاد باحالی نشست و شروع کرد به حرف   زدن  خیلی خوشمزه حرف میزد فارسی با لهجه عربی فکرشو بکنبن:دی منکه کلی   ذوقش  کردم</p>
<p>از همه جا حرف زد از روح تا جن بگیر تااااااااااااااااا زمان جاهلیت و اینا&#8230;بعدش هم که فهمیدم طرف رشتی بوده:-&#8221;</p>
<p>تو   بوفه دور همی یاد ایام جاهلیت کردیم &#8230;خاطرات گذشته  دبیرستان&#8230;با   نازنین تو یه مدرسه بودیم هم راهنمایی هم دبیرستان از این  معلم می گفتیمو   مسخره اون یکی میکردیمو خلاصه کلی چسبید&#8230;خاطره دبیرستان  گفتم که دخترا   واسه استاد هاشمی چه کارا که نمیکردن:دی</p>
<p>بعد یه هویی پریدیم تو امر مقاله همایشمون&#8230;این رشته ما هم فرت و فرت همین جوری همایش از خودش دَر وَکُنه :دی</p>
<p>هی همایش میده هی پول گیر ما میاد:-&#8221;&#8230;خوبه خوبه ادامه بدین:دی</p>
<p>من که همش درگیر این مقاله ها هستم اصلا وقت نمی کنم بشینم این سریال های شبکه پی ام سی رو ببینم کهههه:دی</p>
<p>این    ترم هم به امید خدا فعلا ۴ تا ترجمه و ۴ تا هم تحقیق داریم علاوه بر اون  ۲   تا همایشی که در پیشه&#8230;خلاصه این که دیگه بچه ها همه عید تشریف  بیارین   خونه ما در خدمتتون باشیم و پذیرایی کنیم ازتون با ترجمه و  تحقیق:دی</p>
<p>واقعا امسال خیلی بوی عید میاد نمی دونم چرا اما خیلی داره بوش میادا&#8230;البته امید وارم با بو فاضلاب های شهر قاطی پاتی نشه:دی</p>
<p>نمایشگاه    الکامپ هیچی که نداشت صفا صمیمیتش رو داشت&#8230;راضی بودیم کلی زحمت کشیده   شد  براش خسته نباشین&#8230;البته بگمکه خیلی ها اومدن و آشنایی با خانه  نداشتم  و  می گفتن که وبلاگ نویس هستیم و دوست داریم عضو بشیم و از این   حرفا&#8230;خلاصه  فرم پر می کردن و ما کلی خوشحال می شدیم <img src='http://www.lilipot.ir/wp-includes/images/smilies/1.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>کلی شیرینی خوشمزه هم روی میز بود که نمیدونم کی ساعت ۸ شب به بعد می اومد و یواشکی همش رو می خورد:-&#8221;</p>
<p>ناراضیم این مادر جان نمیزاره برم تولد:(</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/343.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تلفظ</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/342.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/342.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Feb 2011 17:10:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/342.html</guid>
		<description><![CDATA[سلام
میگن به کسی دل نبندین که وقتی از دستش بدین خورد نشین&#8230;مگه میشه؟
میگن پول خوشبختی میاره،سلامتی میاره، آسایش میاره، آرامش میاره و &#8230; واقعا معتقدم بهش
بابا وقتی می تونی بری لباس آماده بخری از بیرون چرا اعصابت رو بابت یه  مشت آدم نفهمی که حالیشون نمیشه لباست رو خراب کردن،داغون می کنی؟
خو پول داری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>میگن به کسی دل نبندین که وقتی از دستش بدین خورد نشین&#8230;مگه میشه؟</p>
<p>میگن پول خوشبختی میاره،سلامتی میاره، آسایش میاره، آرامش میاره و &#8230; واقعا معتقدم بهش</p>
<p>بابا وقتی می تونی بری لباس آماده بخری از بیرون چرا اعصابت رو بابت یه  مشت آدم نفهمی که حالیشون نمیشه لباست رو خراب کردن،داغون می کنی؟</p>
<p>خو پول داری برو از بیرون بخر که منت خیاط نکشی!!! والا!!</p>
<p>سردی هوا رو حتی با ۶ متر شال گردن نمیشه خنثی کرد!</p>
<p>در الفبا زبان ما  ظ ذ ز ض ، ط ت ، س ص ث ها باهم فرق میکنن اما صداشون یکیه ولی غ و ق با وجود تفاوت صداهاشون هم فرق داره</p>
<p>این تفاوت فقط در جنوب کشور مشخص هست اما اگه توی شهر های دیگه مثل  اصفهان یا تهران تفاوتشو بگی نه قبول می کنن نه می تونن تلفظش کنن. یه شب  به طور مفصل تو خانواده در این مورد بحث کردیم  بعضیا میتونستند غ رو تلفظ  کنن و بعضی ها نه</p>
<p>غ رو همون ق تلفظ می کنند یا یه خورده شبیه خ تلفظ میکنند داشتم فکر  میکردم کلا وجود ظ ض ذ ز ، ط ت ، س ص ث ها خیلی مسخره هست خوب بابا یدونه  میذاشتین که راحت باشه این اول دبستانی ها هم نمره کم نمیگرفتن بعد کلی بحث  و حرف و اینکه سر کلمه صدیقه رو هر کی میتونه بیانش کنه خلاصه به اینجا  رسیدیم که علاوه بر تفاوت در غ و ق خود حرف ق هم ۲ تا تلفظ داره&#8230;!!!</p>
<p>همین کلمه صدیقه میشه ۳ جور تلفظ کرد ۱) صدیقه ۲) صدیغه ۳) صدیقَه&#8230; رو  ق شماره ۳ یه سکون میاد و ق رو با شدت تلفظ نمی کنند یعنی یه جورایی باید ق  کمرنگ تلفظ بشه</p>
<p>این چیزی که میگم بررسی شده و تحقیق شده و ثابت شده که بوشهری ها این گونه بیان میکنند   <img src='http://www.lilipot.ir/wp-includes/images/smilies/4.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>این روز ها هم که دانشگاه رو پیچوندیم&#8230;بعد این همه مدت که مارو میپیچوند!!!</p>
<p>واقعا لعنت به این فیسبوک که وبلاگ نویسی رو از یاد ما برده&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/342.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و قانون مندی؟</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/335.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/335.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Dec 2010 11:38:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/335.html</guid>
		<description><![CDATA[چند روز پیش سوار تاکسی شدم تا برم خونه. نزدیکای خونه به راننده گفتم اگه مسیرتون مسقیم میخوره جلوتر پیاده میشم اگر هم نه سر میدون پیاده میشم گفت آره مشکلی نیست&#8230;۳ ثانیه بعد گفت مشخصه شما خانم قانون مندی هستید!
چون تا به حال کسی این حرف رو بهم نزده بود فکر کردم داره با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز پیش سوار تاکسی شدم تا برم خونه. نزدیکای خونه به راننده گفتم اگه مسیرتون مسقیم میخوره جلوتر پیاده میشم اگر هم نه سر میدون پیاده میشم گفت آره مشکلی نیست&#8230;۳ ثانیه بعد گفت مشخصه شما خانم قانون مندی هستید!<br />
چون تا به حال کسی این حرف رو بهم نزده بود فکر کردم داره با یکی دیگه حرف میزنه ولی از اونجایی که من تنها مسافرش بودم کلی ذوق کردم .گفتم چرا؟<br />
گفت وقتی داشتی از اون طرف خیابون می اومدی این طرف تا وقتی که چراغ راهنما برای ماشین ها قرمز نشده بود حرکت نکردی با این که ماشینی هم رد نمیشد&#8230;<br />
داشتم فکر میکردم اگه بازار شامیه اتاقم و درهمی برنامه های روزانم رو بیخیال بشم حتمی میتونم آدم قانون مندی باشم!!!<br />
بگذریم که این قدر حرف زد و من مجبور شدم همون راهی که از میدون تا خونه هست رو  دوباره برگردم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/335.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ازدواج نکنین</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/333.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/333.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Dec 2010 13:01:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=333</guid>
		<description><![CDATA[سلام
وقتی فاصله بین دو کلاس زیاد باشه خود به خود بوفه مارو مثل آهنربا میکشه به طرف خودش و این میشه که میشینیم دور هم و از هر دری حرف میزنیم و یه دفعه میرسیم به نقطه ای که هر کسی اعتقادی داره و کلا همه اعتقاد های افراد توی جمع یکی میشه و همه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>وقتی فاصله بین دو کلاس زیاد باشه خود به خود بوفه مارو مثل آهنربا میکشه به طرف خودش و این میشه که میشینیم دور هم و از هر دری حرف میزنیم و یه دفعه میرسیم به نقطه ای که هر کسی اعتقادی داره و کلا همه اعتقاد های افراد توی جمع یکی میشه و همه تائید می کنن و در عمل&#8230;</p>
<p>اول بحث سر این شروع میشه که آدم باید درآمد داشته باشه تا دستش جلوی بابا یا شوهرش دراز نباشه ولی وسط حرف یه دفعه جرقه میزنه که ای بابا اصلا چرا ازدواج کنیم؟ وقتی می تونیم با درآمدی که خودمون داریم یه زندگی خوب داشته باشیم ازدواج برای چمونه؟</p>
<p>یکی میگه نه ، باید ازدواج کنیم آخه الان جوونیم فردا پس فردا که پیر شدیم کی می خوای یارمون باشه و هر لحظه کنارمون باشه و &#8230;</p>
<p>یکی دیگه میگه می خوام نباشه صد سال سیاه که بخواد هر دقیقه احساس فرمانروایی کنه و دستور بده که این کارو کن و اون کارو نکن و &#8230;</p>
<p>وقتی بشینیم سبک سنگین کنیم و کامل بررسی کنیم میبینیم که هر دو نفر درست میگن&#8230;به هر حال به خاطره روابط محدودی که ما می تونیم داشته باشیم مجبوریم که ازدواج کنیم( این در صورتی هست که شما پایبند قانون خاص باشید که رابطه باید حتما محرمی باشه!!! )</p>
<p>جدیدا(از ۱۵۰۰سال پیش) که مد شده تا طرف رو می پسندن به خاطره این که دستشون باز باشه سریع صیغه رو می خونن که آره دیگه ما محرم هم هستیم و هر کاری که خواستیم می تونیم  انجام بدیم!</p>
<p>اصلا یک نفر این کلمه صیغه رو معنی کنه که یعنی چی؟ یعنی وقتی یک نفر دو تا وردی که خودش هم نمیدونه چیه می خونه اون دو نفر محرم هم میشن؟</p>
<p>مگه میشه؟ جدیدا هم به خاطره راحتی کار که دیگه برگه هم نمیدن!!!</p>
<p>زشت ترین کاری که میشه انجام داد همینه&#8230; نه تنها برای خودت شخصیت قائل نمیشی بلکه شخصیت طرف مفابل و خانواده هم زیر سوال میبری&#8230;</p>
<p>بعد از فشارهایی که بالا رفت و سودی که بوفه در قبال فروش آب قند کرد و حرف های سانسور شده ای که جای گفتنش اینجا نیست به یه نتیجه واحد رسیدیم که دوره نامزدی که یکی از زیباترین دوره های زندگی می تونه باشه باید زیاد باشه تا حداقل بتونی ۵۰% طرفت رو بشناسی&#8230; اگر چه باز هم زندگی زیر یک سقف واقعیت هایی رو نشون میده که گاه شیرین و گاه تلخ هستند. به هر حال نظر بر این شد که خانم و آقا اگه می خواین ازدواج کنین حداقل یک سال نامزد باشین تا بتونین خیلی کم هم رو بشناسین بعد اگه خدا بخواد همه چیز درست بود عقد و عروسی رو یه شب بگیرین که هم هزینه ها نصف بشه هم اینکه &#8230; (بماند!)</p>
<p>خیلی از حرفهایی که زده شد با دوستان مورد بوق سانسوری قرار گرفت و تمام این نوشته هایی که میبینید نظر شخصی ما هست هر کسی یه نظر و عقیده داره نظر همه محترم ولی به شرطی که عقلانی باشه و قابل احترام.</p>
<p>وقتی می خواین ازدواج کنین سعی کنین کسی رو انتخاب کنین که بیش از ۵۰% شناخته شده باشه براتون . آخه چرا وقتی کسی رو نمیشناسین سریع عاشق طرف میشید و هم خودتون رو بدبخت میکنید هم مارو! که بخوایم بیایم اینجا این همه وقت بزاریم که این مطلب رو بنویسیم که بعد شما بخواین بیاین این رو بخونین و بگین به تو چه اصلا که کی چیکار میکنه !</p>
<p>نکنین این کار رو خوب به خاطره خودم میگم وگرنه چیکار زندگی شما دارم!</p>
<p>- وقتی یه قولی میدی که از سر گردن باری میشه این میشه که مجبوری کلی قربون طرفت بری که برات کار رو انجام بده و کلی هم منت سرت بزاره&#8230;نکن دخترم &#8230;این کار رو نکن&#8230;</p>
<p>- می دونید الان مثل چی و کی هستم؟&#8230;نمیدونین دیگه &#8230;اگه می دونستین که این حرف رو نمیزدم!!! مثل کسی یا چیزی نشدم. یه هاله از گذشته توی ذهنم رد شد یاد سال ۸۵  افتادم سالی که تازه با وبلاگنویسی آشنا شدم و &#8230;</p>
<p>- تا به حال شده وقتی توی ماشین بشینین یک دفعه احساس خوشبختی و امنیت و آرامش بهتون دست بده؟</p>
<p>- عاشق این دوستایی هستم که ۴ بار برام حاضری زدن سر کلاس.</p>
<p>- یه سرمای خوشمزه.</p>
<p>- هر روز داره زندگی شیرین تر میشه&#8230;دوست می داریم</p>
<p>- شب یلدای همتون به شیرینیه انار و سفیدیه هندونه اون شب باشه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/333.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هول نوشت</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/330.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/330.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Nov 2010 07:07:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=330</guid>
		<description><![CDATA[سلام
صدام گرفته وگرنه حرف میزدم&#8230;هم من می دونم بهونست هم شما پس بی خیال.
بابا متنی که می خوای حرف بزنی با متنی که فقط می نویسیش فرق میکنه با هم الان من همین جوری هر چی که میاد رو می نویسم اما اون جوری باید کلی فکر کنم که چی بگم و چیکار کنم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>صدام گرفته وگرنه حرف میزدم&#8230;هم من می دونم بهونست هم شما پس بی خیال.</p>
<p>بابا متنی که می خوای حرف بزنی با متنی که فقط می نویسیش فرق میکنه با هم الان من همین جوری هر چی که میاد رو می نویسم اما اون جوری باید کلی فکر کنم که چی بگم و چیکار کنم و از این حرفا حوصلم هم نمیشه&#8230;غلط املایی هم میتونیم داشته باشیم!</p>
<p>مدیریت وبلاگم خیلی تازگی داشت برام وقتی بازش کردم و اولین کلمه رو خوندم( نوشته تازه) یک دفعه یه عالمه خاطره شیرین مثل دور تند فیلم از جلوی چشمام گذشت و محو شد دورش هم کلی بخار بود بخاراش هم بو نمی داد مثل اینایی که تو عروسی بو میدن.رنگش س-ب-ز بود . بوی زندگی میداد آخ&#8230;فکر کنم یه چیزی رفت تو غده اشکی چشمم&#8230;</p>
<p>الان هم همه چیز س.ب.ز هستا ولی اون موقع س.ب.زش متالیک بود اما الان کدر شده. با یه تیکه کهنه کارش ردیف میشه.</p>
<p>یه لحظه یاد خانه سبز افتادم چهار شنبه ها ساعت ۸ شب&#8230;یه بالشت جلوی تلویزیون مینداختم و شیرجه میرفتم روش &#8230; هیچ کی حق نداشت نفس بکشه!</p>
<p>توی این مدتی که ننوشتم گذاشتم مطالب خوب جمع بشه و کلی دست پر بیام فقط یادم رفته بود الزایمر دارم و ممکنه همش بپره!</p>
<p>آب حوض کشیدیم، ماهی کاشتیم، بنایی کردیم، شیشه بری انجام دادیم، نجاری نکردیم، آشپزی کردیم، شیطنت داشتیم، قهر&#8230;نداشتیم، غیبت کردیم، معلومه که سبزی هم پاک شده!، مادر بزرگ شدیم، عزاداری هم کردیم،کلی رویا بافتیم، رویا جان هم دیدیم:دی، کلی شرمنده شدیم، فحش هم خودیم، ناز هم کشیدیم، امتحان نخونده هم داشتیم و داریم الان که نخوندیم، احساس خوش صدایی هم داشتیم، &#8230;</p>
<p>راستی&#8230;امر خیر هم بود!</p>
<p>کلی تحقیق نصف کاره و انجام شده و انجام نشده دارم. کلی کار نصف کاره هم دارم&#8230;اگه بتونم این دماغم رو از خیلی کارا بکشم بیرون خیلی خوب میشه&#8230;( هر گونه استفاده ابزاری از این جمله نشان دهنده یه چی از شماست هر برداشتی از این جمله دارم)</p>
<p>همیشه وقتی انتظار یه چیزی رو نداری و بهش فکر هم نمی کنی بهترین نحوش صورت میگیره&#8230; حالا میشه ما یعنی مثلا اصلا انتظار نداشته باشیم و اصلا یعنی فکر نمی کنیم بعد یه هویی انجام بشه؟( یه خورده فقط تو دلم فکر کنم بهش؟ خودمو گول زدم؟ راست میگی؟ دروغ نگیا!؟ دروغ میگم؟ بگوا!!)</p>
<p>یه فکرای بزرگ دارم مهم نیست تو چی فکر میکنی در موردم مهم اینه که من میگم می تونم چون می خوام و میبینم راهش هست&#8230;پس سعی نکن خودت رو قاطی کنی چون اصلا راه نداره به جون خودت!</p>
<p>قانون پ.ن ها هم یادم رفته.</p>
<p>از حرف های خطرناک خیلی خوشم میاد&#8230;</p>
<p>از حرف هایی که فکر می کنن اگه بگنش خیلی آدم بزرگی هستن و خیلی چی حالیشونه خوشم نمیاد البته در این مورد از آدمش هم خوشم نمیاد.</p>
<p>تا چند بشمارم که زودی بیاد؟ تا چند میشماری که زودی بیاد؟ بیا عدد هامون رو یکی کنیم</p>
<p>لی لی دراگون میشود!!</p>
<p>یه خونه تکونی لازمه کاره منه&#8230;شاید امروز نه ولی فردا آره</p>
<p>پیسسسسسسسسسسسسسسسس&#8230;پیسسسسس&#8230;سسس&#8230;جانم اینقدر دارن زیاد  میشن که باید یه پیف پاف دیگه بخرم</p>
<p>همان گونه که دوست داری دنیا را بساز برای خودت تا لذت ببری</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/330.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خمیر و مجسمه ساز</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/323.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/323.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Sep 2010 10:58:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=323</guid>
		<description><![CDATA[به رسم همیشه سلام
ماجرای مجسمه ساز و خمیر ماجراییه که همیشه توی زندگیه تمام آدمها وجودداشته و باید بگم که کل زندگی همه ماها  رو در بر داره. اولین چیزی که به فکر همه ما با شنیدن و یا دیدن ایندو اسم توی ذهنمون میاد مجسمه ساز و خمیر بودن خودمونه ، این که تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به رسم همیشه سلام</p>
<p>ماجرای مجسمه ساز و خمیر ماجراییه که همیشه توی زندگیه تمام آدمها وجودداشته و باید بگم که کل زندگی همه ماها  رو در بر داره. اولین چیزی که به فکر همه ما با شنیدن و یا دیدن ایندو اسم توی ذهنمون میاد مجسمه ساز و خمیر بودن خودمونه ، این که تو تمام مراحل زندگی هم باید مجسمه ساز باشیم هم خمیر . یه جوری که همیشه انعطاف داشته باشیم که بتونیم همه شرایط زندگی رو تحمل کنیم. آره این قسمتی از این جریانه اما به صورت کاملا پیچیده تر.</p>
<p>توی جمعی قرار دارید. شما باید از اون جمع یک نفر رو زیر نظر داشته باشید و توی ذهنتون انتخاب کنید. بعد به طرف اون فرد میرید و متوجه میشید شما تنها  کسی نیستید که اون فرد رو انتخاب کردید (چه زن و چه مرد) و شما هم انتخاب شده از طرف چندین نفر هستید. حالا باید خودتون تصمیم بگیرید که می خواین با این وضعیت چه کار کنین. چه چاره ای می اندیشین.یا باید سعی کنین از رقیب های خودتون سر تر باشید و طرف رو به دست بیارید و یا این که تسلیم بشید و کاری انجام ندید و توسط یکی از کسانی که شما رو انتخاب کردن مجاب بشید و به طرف اون برید.</p>
<p>حالا  ۲ نفر روکه انتخاب شدن  در نظر داشته باشید.</p>
<p>۱) خانم الف</p>
<p>۲) آقای ب</p>
<p>(گروه آقا و خانم به طور تصادفی انتخاب شده اند)</p>
<p>اولین کاری که باید انجام بدهند این است که باید به انتخاب خودشون و با توافق یکی خمیر و دیگری مجسمه ساز بشه و هر چه که مجسمه ساز به خمیر میگه باید انجام بده و اطاعت کنه و بعد جای خود رو عوض می کنند و یکی دیگر خمیرو دیگری مجسمه ازمیشه.</p>
<p>در یکی از مورد هایی که آزمایش شده به این صورت بود که خانم الف شخصی رو در ذهن خودش انتخاب کرده بود و با اعلام گفته شدن این که به طرف فردانتخاب شده خودتون برید ، به طرف خانمی که انتخاب کرده بود رفت. متوجه شد که علاوه بر اون ۲ آقای دیگر هم اون شخص رو انتخاب کردند و دو آقای دیگر هم خانم الف رو انتخاب کردند که یکی از آنها آقای ب هست. خانم الف با دیدن این صحنه راهی برای حل کردن این شمکل پیدا نمیکرد و بدون هیچ تلاشی داشت از انتخابش می گذشت. استاد با گفتن این که ایا می خواهی همین طور بایستی و ازانتخابت دست بکشی و ازش بگذری تلنگری به خانم الف وارد کرد و گفت نمی خواهی تمام تلاشت رو برای به دست آوردن آن انجام بدی؟</p>
<p>خانم الف باتائید حرف استاد تمام تلاش خود را برای بدست آوردنش انجام داد و با تمام تلاشی که در کلام داشت نتوانست اون خانم را قانع کند که یار اون بشود و آن خانم یکی از آقایان را انتخاب کرد.</p>
<p>حال خانم الف مجبور بود یار یکی از آن دو نفری باشد که آن را انتخاب کرده بودند که آقای ب با صحبت توانست خانم الف را قانع کند.</p>
<p>حال خانم الف و آقای ب در کناری میروند و با توافق یکی باید مجسمه ساز و دیگری خمیر بشود. خانم الف قبل از این که آقای ب تصمیمی بگیرد موضع خود مبنی بر مجسمه سازبودن را عنوان می کند و آقای ب بدون هیچ اعتراضی قبول می کند خمیر شود!</p>
<p>خمیر موظف است هر شکلی که مجسمه ساز به اون می گوید در بیاید. خانم الف در کمال شیطنت سخت ترین حالت را به خمیر داد که ایجادبرقراریه تعادل در آن حالت سخت بود. پای سمت چپ خمیده با زاویه ۳۰ درجه و پای سمت راست به صورت زاویه ۹۰ درجه. دو دست به صورت بال پرنده در کنار بدن بالا رفته.</p>
<p>حال استاد مجسمه سازها را کنار زده و آنها را دعوت به دیدن آثاری که ساخته شده میکند. همه در مورد آثار نظراتشون رومی دهند. زمانی که به آقای ب میرسند خنده ای سر می دهند و مسخره می کنند.</p>
<p>استاد به خمیر ها گفت حالا بدون این که حالتتون به هم بخوره شروع کنین به حرکت یا راه برید. آقای ب با حالتی که داشت راه رفتن برای مشکل بود!</p>
<p>و حالا نوبت خانم الف بود که خمیر بشود و با شنیدن این وضع جا خورد و از آقای ب تقاضا کرد رحمی به حال اون کند و به او سخت نگیرد. آقای ب با کمال خوش رویی و با این که سختی کشیده بود قبول کرد و کلی هم به خاطره حالتیکه می خواست به خانم الف بدهد معذرت خواست. به اوگفت دو دست خودرا به صورت دعا بالا ببرد! مجسمه سازان دوباره به دیدن آثار دیگر رفتند و تا خانم الف رو دیدند بسیار از حالت راضی بودند و خانم الف به راحتی راه رفت.</p>
<p>توی زندگیه واقعی شما گاهی خمیر هستین و گاهی مجسمه ساز. اگر خمیر هستید باید بدونین که شخصیت دارید و قادرید تصمیم بگیرید.هیچ چیز مهمتر از این نمی تواند باشد که شما به تفکر و اعتقاد و شخصیت خود احترام بگذارید و نگذارید هرکسی روی شما تاثیر داشته باشد. هر چیز که می گوید انجام دهید. هر کاری که می کند آن را انجام دهید. زمانی قابل احترام هستید که به خود احترام بگذارید و از خود و شخصیت خود دفاع کنید. اگر به شما امری می کنند باید ببینید آیا قادر به انجام اون کارهستید یا نه! شاید انجام خواسته های فرد تاثیری روی زندگیه شما نداشته باشد ولی این تا زمانیه که اون همراه شماست و شما زیر نظر اون هستید اما زمانیکه شما باید روی پای خود باشید و خودکار هارا انجام دهید دیگر قادر به ادامه نیستید و مجبورید تا آخر عمر کارهایی را انجام دهید که از اول بهانتخاب شما نبوده و این چیزی جز پشیمانی برای شما ندارد که میبینیدتمام ثانیه های زندگیه شما بدون این که لذت انتخاب درست را داشته باشید سپری شده و به اون چیزی که لیاقتش رو داشتید نرسیدید.</p>
<p>و گاهی هم مجسمه ساز هستید. باید بدونید داشتن قدرت به معنای مالکیت تمام نیست. باید هدف داشته باشید برای چیزی که می خواهید خلق کنید.باید بدونید مجسمه شما بی فایده نیست و میتونه برای جامعه مفید باشه. باید توی کار خودتون ماهر باشید تا بتونید اون چیزی رو که لازمه بسازید. باید بدونین نباید هر رفتاری که دوست دارید بااطرافیان داشته باشید. هر جور که دوست دارید بر خورد کنین و هر چی که خواستید بهش بگین و اون رو مجبور کنید آنها را که بر خلاف میل باطنی اون هست انجام دهد. نباید برای اون تصمیم هایی بگیرید که فقط برای زندگیه شما سودی داشته باشد. باید بدونید همه حق انتخاب دارند آن هم برای زندگی خودشون. باید در انتخاب هاتون دقت داشته باشید و بهآینده هم باندیشید که آیا انتخاب این روش برای زندگیه اون فرد مفید است یا نه؟</p>
<p>و هیچ وقت فراموش نکیند که شما هم یک روز خمیرِ زیر دست مجسمه ساز بی فکری خواهید شد.</p>
<p>پ.ن ۱) احساس می کنم تمام تلاشی که برای ضبط صدا داشتم یه روزی بر بادفنا میره و تمام صداهای ضبط شده پاک میشن!</p>
<p>پ.ن ۲) ماشین عروس چی بود؟!</p>
<p>پ.ن ۳) این روزها بازار داغ وبلاگ نویسی دوباره رونق گرفته و این باعث خوشحالیه.</p>
<p>پ.ن ۴ مرتبط با پ.ن ۳!!!) و این که بازار داغ کامنت گذاری در دمای ۵ درجه زیر صفر به سر میبره!!</p>
<p>پ.ن ۵) زمانی که هدف نداشتم زندگی خیلی راحت بود ، خواب خوراک&#8230; اما الان اینقدر هدف هام زیاد شده که  تو هم گره خورده و قیچی هم نمیشن!!!</p>
<p>پ.ن ۶) یعنی الان  که تو چشمام داری نگاه میکنی و دروغ میگی دشمن خدا هستی؟!</p>
<p>پ.ن ۷) چرا پ.ن ها نمیتونن مرتبط با متن بالایی باشن؟</p>
<p>پ.ن ۸) اگه اشتباهی توی کلماتم هست به خاطره اینه  که نخونده منتشر میشن&#8230; لاکاتون رو دستتون بگیرین هر غلطی نیم نمره.</p>
<p>پ.ن ۹) پ.ن کم اوردم پس دیگه تمام.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/323.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>48</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ابهام</title>
		<link>http://www.lilipot.ir/321.html</link>
		<comments>http://www.lilipot.ir/321.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 10:35:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لی لی پوت</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lilipot.ir/?p=321</guid>
		<description><![CDATA[به من فکر میکنی
طبق معمول
چنان که فکر میکنم به تو؟
(کمی مکث میکند&#8230;طاقت نمی آورد&#8230;)
بمیری اگر برایم
میمیرم برایت 
و قبر هایمان انگار که دو عاشق میشورند
اگر تو صابون بیاوری
سفید کننده اش با من&#8230;


زندگی هر انسانی راهیست که به خویشتن وی منتهی می شود. از یک نظر یک تلاش است و ارائه یک راه&#8230;
 اشتباه در گفتار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>به من فکر میکنی</strong></p>
<p><strong>طبق معمول</strong></p>
<p><strong>چنان که فکر میکنم به تو؟</strong></p>
<p><strong>(کمی مکث میکند&#8230;طاقت نمی آورد&#8230;)</strong></p>
<p><strong>بمیری اگر برایم</strong></p>
<p><strong>میمیرم برایت </strong></p>
<p><strong>و قبر هایمان انگار که دو عاشق میشورند</strong></p>
<p><strong>اگر تو صابون بیاوری</strong></p>
<p><strong>سفید کننده اش با من&#8230;</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p>زندگی هر انسانی راهیست که به خویشتن وی منتهی می شود. از یک نظر یک تلاش است و ارائه یک راه&#8230;</p>
<h1><strong> اشتباه در گفتار زمان</strong></h1>
<p><strong>-</strong> وقتی حرفی را میزنی نا خوداگاه این اجازه را به کسی میدهید که یا از حرفت پیروی کند یا حرفی بزرگتر در امتداد معنی حرف تو بیان کند و حال دیگر نمی توانی چشمانی از حدقه بیرون زده و دلی شکسته را حتی با لبخندی راضی کنی، و این آغاز یک <strong>اتفاق شوم</strong> و فراموش نشدنی می شود. حتی دل غمگین و شکسته تو نمی تواند مرحمی بر این زخم عمیق باشد. در اوج نا امیدی به دنبال راهی برای فرار از این تقصر هستی،باشد طنابی پوسیده&#8230;که اگر من این حرف را نمیزدم باز هم راه برای حرفی بزرگتر در مسیری پر پیچ و خم تر باز می بود و تو خود را تبرعه می کردی از هر چه که می تواند دل خاکستری تو را سیاه نماید.</p>
<p><strong>- </strong>حال در اغمایی برزخی به سر میبرم . نه راه پیش&#8230; نه راه پس&#8230;</p>
<p>امیدهای نا امید شده، کینه های زدوده نشده، حسادت های خاموش که موجی از انفجار همراه دارد و حال من در اغمایی برزخی به سر می برم. نمی دانم اندیشه ام آنگونه که باید باشد هست یا نه. روحم تلخ تر از بادامی چروکیده شده&#8230; و اینک یقین دارم از ان اغما خارج نمی شوم. شاید این روزنه کوچک برای فرصت کم باقی مانده به مانند نمکی بر روی زخم باشد.</p>
<p>- نمی توانستم افکارم را بر زبان بیاورم اما بر قلم چرا. هر کجا که باشم با یک تکه کاغذ کوچک و قلمی خسته می توانم هر آنچه را که باید بگویم. می توانم کاغذ های کوچک را در پوشه ای بایگانی کنم و این اغاز خاطراتی کوچک است که شاید بدست فراموشی سپرده میشد&#8230; مگر نه؟</p>
<p>- و همچنان در افکاری هستم که شاید تهی باشد اما دست نیافتنی&#8230;</p>
<p>- از یک سو خوشحال و از سویی ناراحت. حال و هوای دل دوگانه است. ترش و شیرین. خوشحالی از جانب راهیت که مرا مجبور به خروج از اغمای روحم می کند . راهی باریک و پر از دست اندازهای سوالین و پر از جاله های مشکوک. می دانم تا رسیدن به آرامش درونی صد بار روی جهنم را دیده و جشیده ام ولی می ارزد به تمام ثانیه های از دست نرفته باقی مانده زندگیه من&#8230; و بهتر است ناراحتی خود را به دست نسیم نوازشگر صبح بسپارم که راهیه دیار بی یاران است.</p>
<p>- نا گفته ها را می گویم تا شاید راهی برای از بین بردن کینه های دل زخمی و نزدیکیه دوریها باشد.</p>
<p>- توانی برای پرسش بر من نمانده با این که می دانم پاسخی دریافت نمی شود اما سنگ خود را می اندازم شاید نوری به چشم بخورد.</p>
<p><strong>-</strong> و این فرصت اخر است که از دست رفت.</p>
<p><strong>-</strong> این قلم هم دیگر با ما سر یاری ندارد و من مجبور به عوض کردن آن هستم. شاید به من میفهماند که بوی <strong>فاجعه ای </strong>به مشام میرسد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lilipot.ir/321.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

