آرشیو برای شهریور, ۱۳۸۹
ابهام
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ ارسالشده ۲:۰۵ ب.ظ
به من فکر میکنی
طبق معمول
چنان که فکر میکنم به تو؟
(کمی مکث میکند…طاقت نمی آورد…)
بمیری اگر برایم
میمیرم برایت
و قبر هایمان انگار که دو عاشق میشورند
اگر تو صابون بیاوری
سفید کننده اش با من…
زندگی هر انسانی راهیست که به خویشتن وی منتهی می شود. از یک نظر یک تلاش است و ارائه یک راه…
اشتباه در گفتار زمان
- وقتی حرفی را میزنی نا خوداگاه این اجازه را به کسی میدهید که یا از حرفت پیروی کند یا حرفی بزرگتر در امتداد معنی حرف تو بیان کند و حال دیگر نمی توانی چشمانی از حدقه بیرون زده و دلی شکسته را حتی با لبخندی راضی کنی، و این آغاز یک اتفاق شوم و فراموش نشدنی می شود. حتی دل غمگین و شکسته تو نمی تواند مرحمی بر این زخم عمیق باشد. در اوج نا امیدی به دنبال راهی برای فرار از این تقصر هستی،باشد طنابی پوسیده…که اگر من این حرف را نمیزدم باز هم راه برای حرفی بزرگتر در مسیری پر پیچ و خم تر باز می بود و تو خود را تبرعه می کردی از هر چه که می تواند دل خاکستری تو را سیاه نماید.
- حال در اغمایی برزخی به سر میبرم . نه راه پیش… نه راه پس…
امیدهای نا امید شده، کینه های زدوده نشده، حسادت های خاموش که موجی از انفجار همراه دارد و حال من در اغمایی برزخی به سر می برم. نمی دانم اندیشه ام آنگونه که باید باشد هست یا نه. روحم تلخ تر از بادامی چروکیده شده… و اینک یقین دارم از ان اغما خارج نمی شوم. شاید این روزنه کوچک برای فرصت کم باقی مانده به مانند نمکی بر روی زخم باشد.
- نمی توانستم افکارم را بر زبان بیاورم اما بر قلم چرا. هر کجا که باشم با یک تکه کاغذ کوچک و قلمی خسته می توانم هر آنچه را که باید بگویم. می توانم کاغذ های کوچک را در پوشه ای بایگانی کنم و این اغاز خاطراتی کوچک است که شاید بدست فراموشی سپرده میشد… مگر نه؟
- و همچنان در افکاری هستم که شاید تهی باشد اما دست نیافتنی…
- از یک سو خوشحال و از سویی ناراحت. حال و هوای دل دوگانه است. ترش و شیرین. خوشحالی از جانب راهیت که مرا مجبور به خروج از اغمای روحم می کند . راهی باریک و پر از دست اندازهای سوالین و پر از جاله های مشکوک. می دانم تا رسیدن به آرامش درونی صد بار روی جهنم را دیده و جشیده ام ولی می ارزد به تمام ثانیه های از دست نرفته باقی مانده زندگیه من… و بهتر است ناراحتی خود را به دست نسیم نوازشگر صبح بسپارم که راهیه دیار بی یاران است.
- نا گفته ها را می گویم تا شاید راهی برای از بین بردن کینه های دل زخمی و نزدیکیه دوریها باشد.
- توانی برای پرسش بر من نمانده با این که می دانم پاسخی دریافت نمی شود اما سنگ خود را می اندازم شاید نوری به چشم بخورد.
- و این فرصت اخر است که از دست رفت.
- این قلم هم دیگر با ما سر یاری ندارد و من مجبور به عوض کردن آن هستم. شاید به من میفهماند که بوی فاجعه ای به مشام میرسد…
ارسالشده در نوشته های لی لی
