دلم تنگ شده

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۱۲:۳۱ ق.ظ | تاریخ : ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

الان داشتم تمام عکس های پر از خاطرمون رو نگاه میکردم
آدما چه قدر تغییر می کنن… شکلشون…رفتارشون… حرفاشون
تو این مدت خیلی چیزا اتفاق افتاد
چه خوب چه بد
خیلیارو شناختیم… شاید انتظار شنیدن و دیدن خیلی حرف ها و کارها رو نداشتیم اما شد…
خیلیا گذشتن خیلیا هم نه
بعضیا هم که اصلا نشنیدن
با این که این روز ها لیوان آب من خالیه اما به امید پر بودن نگاهش می کنم
دارم به شادیهامون فکر می کنم روزهایی که با هم بودیم حرف زدیم خندیدیم همدردی کردیم شوخی کردیم جدی شدیم…
پس بزار بگم…
دلم واسه دوره هم بودن تنگ شده
دلم واسه صافو صادق بودنمون تنگ شده
دلم واسه روزای اولی که چیزی از هم نمی دونستیم و با مهربونی به هم نگاه میکردیمو حرف میزدیم تنگ شده
دلم تنگه…



تحت دسته : نوشته های لی لی

بی غیرتا…

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۱۱:۳۶ ب.ظ | تاریخ : ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

واقعا خجالت آوره…شرم کنید…بی غیرتا… چه طور اسم خودتو میزاری مرد؟ ها؟

امشب بعد از مدتها با دوستان رفتیم بیرون . کلی خوشحال خندون …

ماشین هم که قربونش برم همیشه یه چیزیش هست!!! اینسری چراغش روشن نمیشد تا سیمشو دست کاری نکنی روشن نمیشه…

تو خیابون ساحلی چراغ خاموش شد و من مثل همیشه پریدم که سیمرو جا به جا کنم >:/ که یه دفعه دیدم به جای این که جناب سیم خان تو سوکت بره کاملن تو دست منه!!!! :-

حیف که دیوار نزدیکم نبود وگر نه با افتخار با سر میرفتم توش!!!!

حالا ما هم چندتا دختر تو ماشین ساعت ۹ شب خیابون ساحلی!!! اولش که کلی خندیدیم به خودمون… بعدش گفتم خوب موردی نداره تا امداد خودرو داریم غمی نداریم که!!!

زهی خیال باطل!!! :- L

زنگ میزنم میگم آقا به کمکتون احتیاج دارم … میگه خانوم کاره شما به ما ربطی نداره ماشینتو ببر فلانجا درستش کنه!!! :-O

میگم آخه منچی جوری الان ببرمش فلانجا وقتی چراغ روشن نمیشه؟؟!!!!!

میگه خوب چیکار کنم!!!!!!! :!:

باشه ولی باید صبر کنی نیم ساعت دیگه میام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :-w

منمگفتممی خوام نیای صدسال!!!! X-(

خجالت نمیکشه بی غیرته *)^%&$^#%#^%)()(()^&#@&%#$%##$])(&*…

دیگه گفتم چیکار کنم چیکار نکنم!!!!!!

کسی هم نبود نه بابا بوشهر بودش نه پویا!!!

فامیل هم کسی چیزی بلد نیست به اون صورت!!!!

یه دفعه جرقه زده شد و زنگولیدیم به پدروبلاگ نویسان!!! :D

بهتره بگم پدر بزرگ وبلاگ نویسان!!!!!!! ;) )  خی خی خی!!!

چند دقیقه ایستادیم که دیدیم آقای هادی خان و امین خان تشریف آوردند و بعد از کلی تلاش و همت و کوشش فراوان و خنده!!!( فکر کردین ندیدم کلی مسخره کردین ماشینمو!!!) :D جناب آقای سیم سر جاشون رفتند و … صلوات!!!!

میسی میسی کلی دستتون درد نکنه. شرمنده ها که شام دعوت نکردیما!!!! :-     خومی خواستین بیاین!!!

دیگه با دوستان رفتیم کاکتوس و کلی خوردیمو خندیدیمو برگشتیم خونه ساعت ۱۱ شب!!! :-SS

خی خی خی مامان چیزی نگفت!! :D/

فقط می خواستم بگم واقعا متاسفم واسه امداد خودرو که اون موقع شب تو اون مکان کمکی نکرد…



تحت دسته : نوشته های لی لی

سلامن علیکم!!!

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۱:۵۸ ب.ظ | تاریخ : ۹ شهریور ۱۳۸۸

علیک سلام دوستان :D/

دوباره برگشتم… جاتون خالی بود اساسی…

۱ ماه شیراز زندگی ها کردیم… هر شب باغ و بیرونو مهمونیو…

بعدشم ۱ عروسی توپ…

تا ساعت ۴ به طول انجامید که تا ۲ هفته بعدش انگشتای پام همچنان خواب بودن از خستگی!!

بعدش با مارال(دختر عمه) رفتیم تهران ۱ هفته کرج ۱ هفته تهران

از کرج فقط پاساژ مهستان یادم میادو از تهران فقط مترو سواری!!!!

مارال کچل ما کرد هر روز ما رو میبرد مترو…. یه روز ۲ ساعت کامل تو مترو بودیم…

از آزادی تا میرداماد!!!!! :((

۱ روز هم جاده چالوس رفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت…

دلم واسه ماهان کوچولو کلی تنگ شده خیلی خوشمزه بود… =P~

می خواین بخندین اگه هم می خواین نخندین ولی اصلا از میلادنور و ایران زمین خوشم نیومد خیلی مسخره و الکی بود جنساش هیچ فرقی با جاهای دیگه نداشت فقط گرونتر بود همین!!!!

در کل جاتون خالی بود

عکس هارو تو فیس بوک زدم!!! ;;)

راستی تو تهران یه روز یه جایی هم خدا خیلی رحممون کرد…



تحت دسته : نوشته های لی لی