آه…آه از این دل…

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۴:۴۶ ب.ظ | تاریخ : ۳ تیر ۱۳۸۸

در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی.ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشید است
این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ، گاهی انتظار این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم….
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان…
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد….
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند



تحت دسته : نوشته های لی لی

وای خدای من

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۱۲:۳۳ ب.ظ | تاریخ : ۲ تیر ۱۳۸۸

خسته شدم از بس هر وبلاگی که رفتم در مورد ایران نوشته

هر مکانی که رد میشم در مورد ایران حرف میزنن

هر خونه ای که میرم بحث ایران رو پیش میکشن

هر کانالی که میگیرم تصاویر کشته شدن آدمها رو نشون میده

یعنی تو این دنیا جایی نیست که بتونیم به راحتی زندگی کنیم…

هست ولی موقعیتش نیست… می دونی چرا؟

به همون دلیلی که همه دارن همه جا در موردش حرف میزنن و هر کانالی که میگیرم تصاویرش رو نشون میدن…

ها…

جای منم خالی بود روز شنبه!!! :-

چیزه…

آقای رضا خان من هنوز سوغاتیم رو نگرفتم!!!! :-   :D

شوخی کردم :- P

این شالله سری بعدی!!!!!!!!!!!!! ;) )

وای…اه……خداااااااااااااااا

فقط ۱کی دیگه مونده

۲ روزه دیگه… تحمل کن….تو میتونی….

فقط ۱۰….۱۰ بگیری بسه زیادته!!!!! @-)



تحت دسته : نوشته های لی لی