خاطرات

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۱۱:۵۵ ق.ظ | تاریخ : ۹ خرداد ۱۳۸۸

میدونین…

الان داشتم بایگانی کامپیوترم رو چک میکردم …

دیدن بعضی مطالب قدیمی منو برد به چند سال پیش

مطالبی که شاید از نظر خیلی از شماها تکراری و بیمزه بوده اما برای من توی اون لحظه از زندگیم که تازه نوشتن وبلاگ رو با هزاران عشق و علاقه شروع کرده بودم لذت بخش و زیبا بود.

خوندن اونها شیرینیه دلچسبی رو که نزدیک ۳ سال هست توی دهنم مزه نکردم!! رو به همراه داشت.

دیدن عکس های دوران دبیرستان اردوهایی که با مدرسه  میرفتیم همه اینها خاطرات اون سالهارو واسم زنده کرد

دیدن عکسهای که با دوستانم بیرون رفتیم عکس های تولدشون… چه قدر زود گذشت

اولین قرار وبلاگی چه قدر زود گذشت…

جشن آوای مهر چه قدر زود گذشت… انگار همین دیروز بود که با عجله و وسواس خاصی دنبال وسایل سفره میگشتیم… همش گذشت

جاهایی که با دوستام میرفتیم و خیلی محتات بودیم که کسی نفهمه… ولی نمیدونم چه طوری لو میرفتیم و اون شرمندگی بعد از لو رفتن رو دوست داشتم…

احساس میکنم دارم بزرگ میشم واقعا دارم بزرگ میشم

وقتی عکس های دوران بچگیم رو نگاه میکنم به خودم میخندم و میگم این منم؟

اگه منم پس حالا هم بزرگ نشدم همونیم که هستمو بودم…

هزاران بارتو این موقعیت بودید که بزرگتر ها از قدیم میگفتن و کلی خاطرات شیرین و تلخشون رو بیان میکردن

تلخ ترین خاطرات هم براشون شیرینه ولی منو تو اونهارو درک نمیکنیم…

وقتی میگن اون موقع ها که جوون تر بودیم دنیا یه جور دیگه بود درکشون نمیکنیم

ولی به این موضوع فکر کردین چند سال بعد وقتی مشکلاتتون چند برابر شد  وقتی به عکسهایی که با هم با بچه های وبلاگی گرفتیم رو نگاه کنیم چی تو ذهنمون میگذره؟ چه خاطراتی برامون زنده میشه؟

خاطرات تلخ و شیرینی که داشتیم

از برپاییه جشنها گرفته تا پیکنیک هایی که با هم میرفتیم تا تولدهایی که برای هم میگرفتیم  تا بحث هایی که میکردیم و…همه اینها میشه خاطرات ما…

و اون موقع هست که شما اینهارو برای بچه ها و نوه هاتون تعریف میکنید و اشک توی چشماتون حلقه میزنه…

که… آخ …چه زود گذشت…



تحت دسته : نوشته های لی لی

میدونی؟

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۹:۲۱ ب.ظ | تاریخ : ۵ خرداد ۱۳۸۸

این روزها آهنگ معجزه راستین تمام دنیای من شده…

بعدا نوشت تصویری!!! :-@ …………….

این هم تصویریه این آهنگ قشنگ…

به من میگن خیلی خودت رو میگیری…
راست میگن؟
میگن باید خیلی صبر کنی… اما به نظرت آخرش کی میاد؟ چی میشه؟ تو میدونی؟
دیدن غنچه ای که بذر یا پیازش رو خودت کاشتی چه لذتی داره… اینو می دونستی؟
یعنی به همین زودی داره ۱ سال میگذره؟ چه زود گذشت… تو هم همین احساس رو داری؟
وقتی این روزها آقای خونه ساسی مانکن گوش میده من باید چی گوش بدم؟
بعضی موقع ها احساس می کنم بیشتر از اونی که باید باشم میشم… دوست ندارم این جوری بشه… همیشه اونجوری نیست که باید باشه
بعضی موقع ها تو بعضی موارد واقعا نمی دونم باید چه کار کنم ولی این غرور لعنتی اینقدر جلوی چشمم رو میگیره که حتی نمیذاره خودم رو ببینم و بشناسم… چرا تو این مواقع نمیتونم خودم رو بشناسم؟ بدونم کیم؟ کجا هستم… آخه چرا؟ چرا…چرا…



تحت دسته : نوشته های لی لی