خورده خوردم…

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۱۰:۲۲ ق.ظ | تاریخ : ۷ بهمن ۱۳۸۷

دل سیر نشستم گریه کردم…
به خاطره چیزایی که حقم نبوده ولی …
به خاطره همه چیزهایی که نباید با هم اتفاق می افتاد ولی افتاد
دارم منفجر میشم… هیچ کسی نمیتونه منو درک کنه…


برچسب ها:
تحت دسته : نوشته های لی لی

آهی از ته دل

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۳:۵۰ ب.ظ | تاریخ : ۲ بهمن ۱۳۸۷

و اینک اگه خدا بخواد تموم شد…
همه امتحانها ۱ طرف
این آخریه هم ۱ طرف دیگه…
این روزای آخری خیلی حالم بد بود خیلی افسرده شده بودم. حوصله هیچ کس رو نداشتم
به همه میپریدم… در ۱ کلامفقط جونمیدادم واسه دعوا… اگه میخواستین با کسی دعوا کنین من رو میبردین سر بلند بیرون می اومدین!!!
خیلی انتظار داری درکت کنن اما کسی حالت رونمیفهمه.
باید به فکر چاره بود اگه بخوایم همین که هستیم بمونیم پس بهتره نمونیم!!!
وبعد از ۸ خوان دانشگاه!(امتحان) هیچ چیز نمی تونه تورو شیرین کنه و بهت انرژی بده به جز شکلاتی که سفارشی از آلمان برات اومده باشه.!! همراه با کلی ذوق!!!
همکلاسی باز هم دستت درد نکنه…
۲ تا تولد رو رد کردم اما کادوش هنوز مونده ۴ تای دیگه هم دارم!! آدرسه بانک رو کی داره؟!!
و هیچ چیز به اندازه این خوشحالم نمیکنه که یک نفر الان اومد تو یاهو!!! سلام رفیق!!


..

..
.
ولی رفت!!!



تحت دسته : نوشته های لی لی