بايگاني براي سالآبان, ۱۳۸۷

شکستم

آبان ۲۷, ۱۳۸۷ - ۹:۲۰ ب.ظ ۳۰ Comments

وقتی ناراحتی بهتره که حرف نزنی…حتی برای یک کلمه…

حتی نگاه هم نکن.نمی خوام اسیر نگاهت بشم که نتونم اون چیزی رو که باید بگم نگم!

ترک های قلبم رو میبینی؟ میبینی چه جوری دارن میریزن پایین؟ میبینی چه طور داری روشون پا میزاری؟

میدونی….

اونها یک زمانی سرخ بودن…

اما جای پاهات الان سیاه سیاهه…

اما…

نه نگاه کن… به رنگ قرمز کف پات نگاه کن که چه مظلومانه به تو نگاه میکنه.

ببین… دیدی؟

قرمزیه تو چه قدره؟ ..        اون اندازه هست که بشه…

شنیدم توی بازار چسبی اومده که میتونه ترکهاشو به هم وصل کنه…

تو این کارو انجام میدی؟

میگن اسم چسبه محبته . نشنیدی؟

پس شنیدی. میدونستم که میدونی… اگه نمی خوای بچسبونیشون پس حد اقل برام بیارش که خودم بچسبونم اون تکه هارو…

دیدی؟ میدونستم نمیشه…آخه یکی از تکه هاش گم شده…

من دیوانه هستم … همون طور که تو بودی و هستی..

میگن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!

راست میگن؟    آره راست میگن…

نه راست نمیگن… دیوونه ها که همدیگه رو دوست ندارن. خودشون بهمگفتن…

یادته دیروز بهم گفتی دوست ندارم؟

به همین زودی فراموش کردی؟

دلم میخواد کتاب بخونم…

دلم میخواد کنار دریا کتاب بخونم…

دلم میخواد راه برم کنار دریا و کتاب بخونم…

دلم می خواد کتاب زندگیم رو بخونم…

دلم میخواد بهم بگن دیوونه … این همونکاریه که باید میکردی ولی انجامندادی…

میفهمی چی میگم؟

منو تو این لحظه درک میکنی؟

اون قلبه…. یه دفه پکید…

یه دفه خورد شد… میدونی چرا؟

چون میترسه…. چون بهش یاددادن که بترسه… همیشه از همه چیز از همه بترسه…

باید بترسه… و میترسه…

ولی.

من همیشه به یادتو هستم… همون جور که تو به یادم هستی…

همون جور که تو از من خواستی…

همون جورکه می خوام بهت بگم…

سلام