دوران تلخ کودکی

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۲:۴۰ ب.ظ | تاریخ : ۹ مهر ۱۳۸۷

به نظر شما ۱۹ یا ۲۰ سال سن زیادیه که آدما بخوان از دوران کودکیشون یاد کنن؟

چند روز پیش پدر داشت پاکتی رو که محتوای اون کاغذ های بدرد نخور بود رو چک میکرد هم کدوم رو که می خواست نگه میداشت بقیه رو مینداخت دور…

در حال گشتن بود که با یکی از دفتر های دوران کودکی مواجه شد…

دیدن این تصاویر برای مادر من هم تاسف انگیز بود هم خنده دار!!

تاسف به خاطر این که هم اون زمان هم حالا مایع ننگ خاندان بودم و هستم!!! اون هم از نظر املا!!

خنده دار از این نظر که واقعا بعضی از کلمات وقتی اشتباه نوشته میشن واقعا خنده دار میشن!

همه با احترام از معلم کلاس اولشون یاد میکنن ولی من نمی تونم همچین خیانتی رو به خودم بکنم و خودم رو گول بزنم…

وقتی یاد اون روزهایی می افتم که به خاطره غلط های املاییم چه جوری با نوک تیز دفتر توی سرم میکوبید و من رو جلوی تمام هم کلاسیام مورد تمسخر قرار میداد… نمیتونم ….

همیشه پیش خودم فکر میکردم چرا وقتی من تمام تلاشم رو میکردم که بهترین نقاشی رو توی کلاس بکشم برای نمره بیست…چه فرقی با اونی داشتم که با کشیدن دو تا خط باز هم نمره بیست میگرفت!

من چه فرقی با اونی داشتم که با دیدن از روی دست کسه دیگه باز هم توی درس ریاضی بیست میشد؟

پس چرا من این قدر بخونم ..خودم رو به آب و آتیش بزنم . از بازیهام… از کودکیم … از شادیهام بزنم فقط به خاطره نمره بیست؟ که باز هم من بیست بگیرم و اون با نگاه کردن از رو دست دیگران بیست!!!

ما کی می خوایم عدالت رو یاد بگیریم؟ اصلا کی میخواد به ما یاد بده؟ همون معلم دل سوزی که با مسخره کردن شاگرداش به جای اینکه درس زندگی رو به اونها یاد بده باعث خورد شدن اونها میشه؟ باعث شکستشون میشه؟

چه جوری باید یاد بگیریم …از کجا یاد بگیریم؟

بعضی ها فکر میکنن مدرسه جایه که درس زندگی کردن رو به فرزنداشون یاد میدن… اما غافل از این که ممکنه درس درست زندگی کردن رو به اونها یاد ندن…

کس نداند که پس پرده چه ها میگذرد

عمر جاوید پس از مرگ کجا می گذرد

برزخی را که خدا گفت در این مکتوبش

باز فرمود که از آن بزم سرا میگذرد

عمر چون باد صبا سیر نزولی دارد

توشه بر گیر که بی چون و چرا میگذرد

تخت اسکندر و هم کاخ مدائن بر باد

زندگانی همه چون باد هوا می گذرد…

یادم رفت بگم….. غلط های املاییم رو بگید!!!


برچسب ها: ،
تحت دسته : نوشته های لی لی

همه میدونن

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۷:۱۱ ب.ظ | تاریخ : ۶ مهر ۱۳۸۷

به به به سلامتی همه وبلاگشون رو آپ کردن دیگه احتیاجی نبود که من آپ کنم!!

چی؟… احتیاج بود؟ …..فرق میکنه!!!! ….. وبلاگ من قشنگتره!!!

ترو خدا این حرف هارو نزنین زشته بچه های دیگه ناراحت میشن! :d

بین خودمون باشه آخه از بس که من وبلاگم قشنگه خیلی بهم حسودی میکنن!!!!!:D:D:D

خیلی وقت بود که دور هم جمع نشده بودیم … البته شما بودید من نبودم این مسافرته منو از همه کار و زندگیه مجازی انداخت!

برای من خیلی لذت بخش بود …هم اینکه تونستم بعد مدتها دوستان عزیز وبلاگ نویسم رو ببینم… هم اینکه تونستم با کمک شما سری به اون بچه های ناز کوچمولو بزنم .. مخصوصا مهتاب جانم که الهی مادرش قربونش بره …واقعا من نمیفهمم بعضیا عاطفه ندارن؟ مهر ندارن؟ بگو آخه تو مادری؟ اخه کی به تو گفته پدر بشی وقتی نمیتونی از بچت …از عزیز تر از جونت … از دختر خوشکلت مراقبت کنی اون رو به وجود بیاری…

مگه اون پدر مادر بی عاطفه خانواده نداشتن که بتونن این نانازی رو برای ۱ مدت پیش اونها نگه دارن؟

اگر من جای مهتاب بودم و از حال و روزم باخبر تا آخر عمرم نمی بخشیدمشون…

من آخرش متوجه نشدم که باید از آقای حسینی شیرینی بگیریم یا نه!!! ماشینشون که خیلی خوب بود!!

تفکه بزنیم آقا فردا خدایی نکرده اگه چیزی شد میگن نیگا چشای این دختره چه قدر شور بود  نذاشت بنده خدا دوری بزنه با ماشینه!!!

آقای محمودی هم که دیگه میخواد ماشینرو عوض کنه ….به به اینم۱ شیرینی دیگه…

قرار شده فارغ التحصیلان عزیز هم جدا جدا ( نه دسته جمعی) شیرینی بدن!!

آقای داش سعیدم که ….

دیگه نبود!!! ………………… دیگه نیست!!…………… ۱…………۲………….۳……….

آقا مبارک باشه خیرشو ببینی!

امروز برای حذف و اضافه پریدیم تو اتوبوس و با دختر عمو جان راهی دانشگاه شدیم…

دیدیم که بهله حذف و اضافه ما ۱۲ هم هستش و ما الان اینجا ۲ آدم الاف بیشتر نیستیم و هیچ استفاده مفیدی برای دانشگاه و خودمون نداشتیم!!

دیگه به سلامتی از ۱۳هم همه با هم دست در دست هم دهیم به مهر…. دانشگاه خود را کنیم آباد….. یار و غمخوار یکدگر باشیم…بقیش بلد نیستم!

خیلی جالب ناک بود امروز از فلکه امام تا ملت نفری ۲۰۰ تومان شد از لیان تا فلکه امام نفری ۳۰۰ تومان!!آدم دیگه به کی چی بگه؟

بعد از این که شیراز بیچاره رو ول کردم( در اصل همان خاله محترم را) راهیه تهران شدیم که متاسفانه نتوانستم بیشتر ۴ روز خود گرامی را بتلپانم!!

در همون ۴ روز تلپاندن صبح ساعت ۶ از خواب بلند میشدم و با دختر خاله عزیز میرفتیم پارک کنار خونشون…

جاتون خالی کلی صفا و صمیمیت و اینها بود اونجا که اینجا اصلا پیدا نمیشه…

بیشترین جمعیت اون پارک رو پیرمرد ها و پیر زنهایی عزیز تشکیل میدادن و ما جوانها بوق بودیم!

من که تا ۱کی باهام حرف نمیزد خرو پفم میرفت هوا!!

ولی خداییش اونها نمیزاشتن ۱ جوونی بشینه و نگاه کنه شده باشه ۱ لحظه تمرینت میداد منم که خواب!!

دلم واسه محیط اونجا تنگ شده… داشتم پیش خودم فکر میکردم که چرا توی بوشهر هم چین چیزایی نیست ؟ چرا این جاییها ورزش رو فقط برای جوان ها میبینن؟ …..که ناگهان دختر خالم ذهن منو خوند!! و جوابم رو داد!!   …..جلل خالق!

گفت توی بوشهر اول اینگه پارک درست حسابی نیست که راست میگفت…. گفت مگه در سال چند ماهش هوا خوبه که مردم بیان ورزش؟ ۳ یا ۴ ماه!! که راست میگفت….. تو این ۴ ماه  هم که ورزش کنی دوباره مجبوری رهاش کنی که فایده نداره… راست میگفت!!!

البته فکر کنم با صدای بلند داشتم پیش دختر خالم فکر میکردم!!

تا یادم نرفته ….تشکری فراوان از آقای حامد محمودی بابت زحمتی که کشیدن و من رو تا دم در خونه رسوندن تشکرات مرا پذیرا باشید!!



تحت دسته : نوشته های لی لی