Archives: 1387 جولای

خاطره ها

روزنوشت های لی لی

آرشیو برای مهر, ۱۳۸۷

عروسی

۴۶ نظر »

مهر ۲۶م, ۱۳۸۷ ارسال‌شده ۸:۴۵ ق.ظ

دیشب بعد از مدتها عروسی دعوت شدیم اونم توی روستای احمدی.

شاید خیلی از شماها دیده باشید توی فیلم های خارجی که چه جوری این مراسم رو انجام میدن.این که وقتی هنوز آفتاب توی آسمون هست مراسم شروع میشه و تا قبل از ۱۲ شب تمام.و اینکه بیشتر مهمانها ایستاده مراسم رو دنبال میکنن…

مراسم دیشب هم همین تور بود… تقریبا ساعت ۵ شروع شده بود با رقص و پایکوبی..

تا رسیدیم اونجا تقریبا ساعت ۳۰/۷ بود. که ارکس در حال زدن بود و خیلیها هم در حال رقصیدن…

عروسیه خیلی ساده ای بود با این که انواع میوه و شیرینی و شام نداشت اما… یک دنیا صفا و صمیمیت داشت. صمیمیتی که توی هیچ کدام از عروسی های شهری نمی شه پیدا کرد.صمیمیت یعنی اینکه با عشق و علاقه دعوتت کرده باشن و تو دعوت اونهارو قبول کرده باشی…صمیمیت یعنی اینکه جوابت رو با لبخندی بدن که تو احساس شادی کنی….

صمیمیت یعنی اینکه این قدر براشون عزیز و محترم باشی که برای شام خوردن تورو به داخل خونشون ببرن جدا از مردم دیگه…

یعنی خوشحالی اونها برای دیدن تو در مراسم عروسیشون…

زمانی که ما رسیدیم آقایون شام خورده بودن و داشتن محیط رو برای خوردن شام خانم ها آماده میکردن.

رقصنده ها ۲ دسته بودن : زنها و مردها

هر کدام به زیبایی خاصی میرقصیدن بنا بر آهنگی که نواخته میشد. الحق که ارکس به زیبایی مینواخت جدا آدم رو به رقص وا میداشت…پر از شور و هیجان بود.

ساعت طرفهای ۱۱ بود که همه دعوتی ها رفتن و فقط قوم عروس و داماد مونده بودن…

البته این رو هم بگم که ما هم جز قوم عروس بودیم هم داماد!!!!

با زدن آهنگ عربی هر کسی رو که نگاه میکردم به طریقی داشت میلرزید!!! فکر کنم زلزله اومده بود!!!

به من که خیلی خوش گذشت چون وقتی کف ستم رو نگاه کردم  از بس دست زده بودم سرخ شده بود!!!

این شالله که روزی شما باشه بیام براتون دست بزنم!!! فقط دست ها!!!!

راستی داشت یادم میرفت بگم!!! یکی از پسرها لباس عربی پوشیده بود!! و با اون تکنو رقصید!! تصور کن!!

ارسال‌شده در نوشته های لی لی