آپ میکنم که بسته نشه!!!!
دلم نمیاد خاطراتم حیفه!!!! بعدا یادم میره خوب!!!:دی
دیشب بعد از مدتها عروسی دعوت شدیم اونم توی روستای احمدی.![]()
شاید خیلی از شماها دیده باشید توی فیلم های خارجی که چه جوری این مراسم رو انجام میدن.این که وقتی هنوز آفتاب توی آسمون هست مراسم شروع میشه و تا قبل از ۱۲ شب تمام.و اینکه بیشتر مهمانها ایستاده مراسم رو دنبال میکنن…
مراسم دیشب هم همین تور بود… تقریبا ساعت ۵ شروع شده بود با رقص و پایکوبی..![]()
تا رسیدیم اونجا تقریبا ساعت ۳۰/۷ بود. که ارکس در حال زدن بود و خیلیها هم در حال رقصیدن…![]()
عروسیه خیلی ساده ای بود با این که انواع میوه و شیرینی و شام نداشت اما… یک دنیا صفا و صمیمیت داشت. صمیمیتی که توی هیچ کدام از عروسی های شهری نمی شه پیدا کرد.صمیمیت یعنی اینکه با عشق و علاقه دعوتت کرده باشن و تو دعوت اونهارو قبول کرده باشی…صمیمیت یعنی اینکه جوابت رو با لبخندی بدن که تو احساس شادی کنی….
صمیمیت یعنی اینکه این قدر براشون عزیز و محترم باشی که برای شام خوردن تورو به داخل خونشون ببرن جدا از مردم دیگه…
یعنی خوشحالی اونها برای دیدن تو در مراسم عروسیشون…
زمانی که ما رسیدیم آقایون شام خورده بودن و داشتن محیط رو برای خوردن شام خانم ها آماده میکردن.
رقصنده ها ۲ دسته بودن : زنها و مردها
هر کدام به زیبایی خاصی میرقصیدن بنا بر آهنگی که نواخته میشد. الحق که ارکس به زیبایی مینواخت جدا آدم رو به رقص وا میداشت…پر از شور و هیجان بود.![]()
ساعت طرفهای ۱۱ بود که همه دعوتی ها رفتن و فقط قوم عروس و داماد مونده بودن…
البته این رو هم بگم که ما هم جز قوم عروس بودیم هم داماد!!!!![]()
با زدن آهنگ عربی هر کسی رو که نگاه میکردم به طریقی داشت میلرزید!!! فکر کنم زلزله اومده بود!!!![]()
به من که خیلی خوش گذشت چون وقتی کف ستم رو نگاه کردم از بس دست زده بودم سرخ شده بود!!!
این شالله که روزی شما باشه بیام براتون دست بزنم!!! فقط دست ها!!!!
راستی داشت یادم میرفت بگم!!! یکی از پسرها لباس عربی پوشیده بود!! و با اون تکنو رقصید!! تصور کن!!![]()
میدونی…
این قدر خوبه آدم معروف باشه این فدرخوبه آدم طرفدار داشته باشه!! مثال بارز من!!!!![]()
اینقدر که طرفدار دارم …..دلشون تنگ شده بود برای نوشتهام هی میگفتن نمی خوای آپ کنی!!!:دی پس چرا آپ نمیکنی!!
کجایی؟
کم پیدایی!!! بابا تحویل بگیر!!!خلاصه این که خیلی بچه خوبیم!!!![]()
روز اول وقتی زمان ثبت نام ها بود توی صف بانک دانشگاه با ۱ دختری آشنا شدم که اون هم رشته شیلات بود. خیلی اتفاقی هم صحبت شدیم و بعد ها فهمیدم که دختر خاله دوست پرندیس هستش!! و اون دوست پرندیس هم شیلات!!!![]()
الان که مدتی میگذره تازه فروغ بهم گفت یعنی به منکه نه به دختر خالش که دوست پرندیس هست گفته بود اولا فکر میکردم که لیا خیلی دختر مغروری باشه آخه خیلی رسمی حرف میزد ولی حالا که با هم هستیم میبینم این جوری نیست!!!و خیلی دختر خوب و خنده رویی هست!! بیا حالا اینم من بودم!!!
ببینید همه منو دوست دارن!! بسکه دختره خوب و مهربونیم!!![]()
توی کلاسمون ۱ پسری این قدر قیافش چندش آوره که اسمش رو با تائید ۴ نفرمون گذاشتیم هاپو کومار!!!اگر ۱ روزی با مانتو بیاد توی کلاس عمرا که بفهمیم این همون بوده!! هیچ تفاوتی با دختر ها نمیکنه!!![]()
۱ نفر دیگه هم هست که بهش میگیم انچیچک!!! از بس که صورتش کوچیکه و …![]()
به اون یکی هم میگیم لاکی لوک!!پیرهنش مثل لاکی لوکه!!
هر کسی بخوادتوی کلاس اذیت کنه یا فضولی با چشم غره من روبه رو میشه که خیلی هم ترسناکه!!
جدا بعضی موقعها خودم هم میترسم از چشمم!!![]()
ساعت ۱۰ تا ۱۲ شیمی داشتیم تموم که شد رفتیم آزمایشگاه و گروه بندی هم شدیم و من با پرندیس افتادددددددم!
تمام این اطلاعات فقط برای اطلاع عمومی بود و هست و کپی از این مطلب پیگرد قانونی دارد!!![]()
راستی
کی فیزیک هالیدی داره؟
هر کی داره خیلی بچه خوبیه… هر کی هم می خواد بدتش به من خیلی خیلی خوبه و دمش گرمه!!!![]()
من گناه دارم پول ندارم برم ۸ تومن پول کتاب فیزیک بدم!!! به قول عموم باید با گیوه بریم دانشجو یعنی بدبختی و بی پولی!!!![]()
البته ماشالله ماشین هاشون که کمتر از پراید نیست!!! قدرت خدا!!
![]()