اول از هر چیز اینکه این وبلاگ جدید من هستش دیگه باااااااااید بیاین اینجا و سر بزنید!! اگه نیاید که خودتون میدونید و …
تیشکرات مرا بپزیرید با شماها نبودم با اونهاییکه این وبلاگ و قالب رو برام درست کردن بودم. پوپی جون و آقا پدرام مرسی ممنون …
البته آقا پدرام با این کار نمیتونی از زیر شیرینی در بری اون به جای خودشه!!! :p
سیلااااااااااااام چیتورین؟
قبل از این که سفرنامه رو ادامه بدم ۱ موضوع جالب رو ببینید…
راستش قرار بود وقتی هنوز به سفر نرفته بودم برم ۱ قاب عکس خوشکل بخرم که گواهینامه رو بزارم توش و آویزون کنم از سر در اتاقم. دیگه رفتم مسافرت و نشد . حالاکه برگشتم دیگه قرار بود این تصمیم نهایی بشه که ۱ روز درخانه نشسته بیدیم و تیلیفون زنگ وخورد گوشی رو مامی برداشت و…
دیدم مامانه خیلی داره خودمونی صحبت میکنه پس نتیجه میگیریم که خاله عزیز میباشد! حالا کودومش!!! بهله خاله ای که بنده به مدتی فراوان در خدمتشون بودم . خلاصه زنگ زده که آره دخمر خاله عزیییییییییییییییییییزم داره میاد بوشهر![]()
بعد از کلی ذوق و شوق خونه مرتب شد و آمد!!!
جاتون خالی دیروز ماشین رو برداشتیم و زدیم از خونه بیرون به گشت و گذار با دخمر خاله جان و پسر دایی جان جان!!
حالا این موضوع کجاش جالب هست الان خدمتتون عرض میکنم که…. بنده راننده بودم!!!!![]()
با کلی سلام و صلوات ماشین رو روشن کردیمو برو که رفتیم!!!!![]()
از فرودگاه شروع کردیم تا خیابون ساحلی تا آبشیرینکن و بهمنی و برگشت به طرف ساحلی…
آقا همین که اومدیم از میدون هوایی( که دیگه میدونی وجود نداره) رد شدیم ماشین گفت پد پد پد پد!
خاموش شد!! مثل همیشه سیستم برقش با مشکل مواجه شد! حالا ماکه با دخمر خاله و پسر دایی مردیم از خنده نمیدونستیم چیکار کنیم ! چشمکزن هارو زدم . هر کاری کردیم روشن نشد برق نمیرسید به ماشین بعد کلی سعی و تلاش روشن شد ولی… نه کولر کار میکرد نه شیشها پایین می اومدند!!!
دیگه رفتیم طرف خونه که ماشین رو بزاریم خونه تا پیچیدیم تو کوچه ماشین زیر پام خاموش شد روشنش کردم هم کولر و هم شیشه ها درست شدن!! قدرت خدا!
ما هم از خدا خواسته سر ماشین کج کردیم و رفتیم دیگه شام رو رفتیم زیتون کلی صفا و صمیمیت و از این حرفها!!![]()
بعدشم با دوست های دخمر خاله رفتیم لابی هتل دلوار و برگشتیم!!!!
خلاصه به خوبی و خوشی به پایان رسید و این نکته هم داشته باشید که در تمام مدت رانندگی سرعت من از ۵۰ بالا نرفت!!!
دیگه بستونه اگه بیشتر بنویسم پرو میشید!!![]()
سفر نامه هم برای ۱ روز دیگه!
هدیه برای لی لی پوت

خیلی نامردیه….دیشب کلی نوشتم نوشتم نوشتم همین که خواستم ثبت کنم مانیتور پویا خاموش شد دیگه روشن نشد!!!دلش خوشه که مغاززززززززه کامپیوتری داره
بهتون گفتم خاطراتم رو براتون مینویسم…
البته با تصویر… شاید برای شما خاطرات جالبی نباشه ولی برای من هست و خواهد بود.
تقریبا روز ۲۳ تیر ماه بود که حرکت کردم به طرف شیراز. ۱ شب قبلش سری به خاله عزیزم زدم که یعنی خداحافظی و از این حرفها!!
جاتون خالی ۱ شیرینی های اوردن جلومون گذاشتن که نگو!!!
ادم دلش نمی اومد که بخورتشون که!!!

خلاصه فردا شدو ما حرکت کردیم…
البته با ماشین! همین جور که داشتیم میرفتیم پسر عمه گرامی اومد شیشه عینکش رو پاک کنه ۱ دفعه دید ۵ تا عینک دیگه هم رو پاشه!!!
می خواستی عینکت رو پاک نکنی!!!
جالب تر این که ما ۴ نفر بودیم!!! اما تعدادعینک ها…

دیده بودیم کامیون ها بارشون مواد پلاستیکی هست اما…

شرمنده عکس ۲ ومی آپ نمیشه!!!
طول کامیون ۵ متر بود!!!!
دیگه کلی خسته وکوفته من رو رسوندن خونه خاله اینا!!! تا در حیاط رو باز کردم چشمام ۴ تا شد!!!!!! جا نبود راه بری!!!

و جالب تر اینکه وقتی پام رو گذاشتم توی آشپزخونه …..

به قول پسر خالم قیمت رو یخچالیها خیلی بیشتر خود یخچاله!!!!