وا گشتن!

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۹:۱۴ ب.ظ | تاریخ : ۱۹ خرداد ۱۳۸۷

 

سلامی به گرمیه  بستنی!

بعد از مدتها دوری به خانه برگشتم با کوله باری از پند ها و نصیحت ها!

هم صحبت بودن با مادر بزرگ اون هم به مدت ۴ روز اون هم تنها خیلی می تونه تو زندگی آدم نقش داشته باشه…خودت بگرد نقش رو پیدا کن!

جدا خیلی خوش گذشت…

دیشب با خانواده محترم رفتیم پارک سیادت( تلویزیون) هوا جدا خیلی عالی  بود نسیم خنکی می وزید و…

دقیقا زیر انتن ایرانسل نشسته بودیم که با ۱ چیز عجیب مواجه شدیم!! ببینید!

این که این جوری!!!!

جریان جشن هم که هست!!!! همه حمله!!!!

میشه ۱ نفر به مامان من بگه این قدر گیر نده بهم که برو درس بخون؟ اگه می خواستم بخونم می خوندم!

خیلی مهرداد نا مرده!!! قسمت آخر امپراتور دریا نشونم داد!

ولی خیلی ۱ جوریه!

فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه!



تحت دسته : نوشته های لی لی

بیکاری

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۲:۴۹ ب.ظ | تاریخ : ۱۵ خرداد ۱۳۸۷

 

خوبه که آدمابتونن تو موقعیت های مختلف جلوی خودشون رو بگیرن و بتونن خودشون رو کنترل کنن

مخصوصا اگه توی مراسم فاتحه باشه!!!!

خیلی سعی کردم که نخندم اما نشد!!! از دست این بچه کوچیکا که همیشه باعث خنده آدم میشن!

خیلی خوبه آدم سرور خودش باشه مخصوصا که ۲ روز پیش مادر بزرگت باشی و مدام بیای تو نت و کاری به کارت نداشته باشهبرات ناهار هم ماهی درست کرده باشه…. مدام قربون صدقت هم بره!!!

خلاصه اینکه کلا ۲ روز از دست پویا راحت باشی!!!

بعد از مدتها یکی از دوستام اومده بوشهر قرار گذاشتیم روز ۵ شنبه همدیگرو ببینیم خیلی با کلاسیما!!! اونم تو زیتون! خلاصه آبجی های محترم نازی و رائیکا و لی لی و دنیا جون آماده باشند پول من رو هم شما حساب کنید!

بنده خدا عمه عزیییییییییییییییییییزم خونه و زندگیش رو دست من سپرده منم که پرو از صبح تا شب پای نت هستم … حالا ۱ پول تلفنی براش بیاد!!!

جاتون خالی دیشب داشتم باشنگول جونم چت میکردم…. بنده خدا نمی تونست از کسی پیام بگیره مگر اینکه پیام رو از کنار آیدی طرف بخونه…..  منم تمام  حرف هارو کنار آیدی مینوشتم اونم جوابم میداد!!! خیلی حال داد….. همه برو بچی که آن بودند داشتن پیام های من رو می خوندن!!

۱کیشون هم که مدام جوابم میداد!!!

میگفت: خوب…..جدی؟……چه کار خوبی کردی!!! منم برای همشون نوشتم به روی خودتون نیارین که من چی مینوشتم!!! و گرنه کلو میشوید!

این آقای راننده  قایقرانی هم دیگه شورش رو در اورده…. چند جلسه هست که نمیاد دنبالمون!!!

سیاه شدم از بس زیر آفتاب ایستادم و نیمد!!!

دیروز از صبح تا شب آیدی یاهوم بالا نمی اومد…فکر کردم پسم رو زدن….می خواستم ۱ هفته دیگه عزای عمومی اعلام کنم!! ولی به لطف یکی از بچه های کلوب درست شد خدا عمرش بده….

این شالله ۱ زن خوب گیرش بیاد!!! مثل این پیر زنها که دعا میکنن!

به به ………. کمتر از ۱ ماه مونده به کنکور 

موفق باشیم!



تحت دسته : نوشته های لی لی

رفت

نوشته شده بوسیله : لی لی پوت در ساعت ۴:۱۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۱ خرداد ۱۳۸۷

 

هممون ۱ روز میریم….

اونم رفت…

حاج علی اکبر فیروز پور



تحت دسته : نوشته های لی لی