آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷
دیوانگی
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ ارسالشده ۳:۴۱ ب.ظ
چرا آدما ….
چرا آدما….
چرا ما آدمها….آره این جوری بهتره…بزار بگم چرا ما آدمها بعضی موقع ها اون قدر افسرده و غمگین میشیم که حتی حوصله خودمون هم نداریم؟حتی مایل نیستیم پرده های اتاقمون رو کنار بزنیم و پنجره رو باز کنیم که هوایی تازه کنیم؟ اون قدر تلخ میشیم که حتی حاظر نیستیم جواب سلام پر محبت مادرمون رو بدیم؟ اون قدر بد میشیم که متوجه نگاه های معصومانه گربه ای که روز ها منتظر تو بوده که بهش نگاه کنی و غذا بدی بهش نمیشیم؟ اون قدر زشت و نفرت انگیز میشیم که حتی گل آفتابگردون باغچمون روش رو از ما بر میگردونه؟ اون قدر بی معرفت میشیم که ناراحتیه بیخودمون رو سر ۱ نفر دیگه خالی میکنیم؟
وقتی که آدم ناراحته باید چیکار کنه؟ چیکار کنه که دلش باز بشه؟ چیکار کنه که همه بتونن درکش کنن؟
چرا کسی نمی خواد قبول کنه که بابا تو اگه حتی تو همچین موقعیت بدی گیر کرده بودی باز هم نمی تونی منو درک کنی؟ چرا این قدر اسرار داری که آره می فهمم چی میگی! درکت میکنم؟
تو درک نمی کنی…به خدا درکم نمی کنی….آخه نمی تونی درکم کنی..
چرا روان شناس ها ادعاشون میشه همه چیز میدونن؟ چرا میخوان به همه ثابت کنن که میتونیم شما رو درک کنیم؟ چرا احساس صمیمیت میکنن با همه؟ چرا فکر میکنن میتونن کمکمون کنن؟
چرا وقتی ۱ نفر به تو بدی میکنه و دلت رو میشکونه خیلی راحت میتونی ببخشیش؟ ولی من نه!چرا نمی تونم بزرگ باشم ؟چرا نمی تونم مهربون باشم؟
اصلا مهربونی یعنی چی؟ یعنی این که وقتی خورشید از خواب بیدار شد تو اون رو به خونت دعوت کنی و پنجره هارو برای ورودش باز کنی… وقتی گربه نگاهت میکنه نگاهش کنی و بهش غذا بدی…. وقتی مادرت سلام میکنه جوابش رو با عشق بدی… و حتی وقتی ۱ سگ دنبالت کرد تو فرار نکنی و بهش اجازه بدی که تورو گاز بگیره!!!!!!!!!!!!![]()
پس چی فکر کردی؟ فکر کردی مهربونی الکیه؟
اصلا من این چرتو پرت های بالا رو برای چی نوشتم؟ اصلا تو گروه خونیه من اینا نیست!!
وای وای وای…
امروز که از خواب بلند شدم احساس کردم ۱ وزنه ۵۰۰ کیلویی به سرم وصله!!! اینقدر سرم سنگینه که نگو از اون موقع تا حالا هم همین جوریم…![]()
قرار ۱ سال به خاطره این وزنه برم دکتر ! می خوام برما…..ولی….نمیرم!
خدا نکنه آدم پاش به دکتر باز بشه! وارد که میشی اول کلی باید قربون صدقه منشی بری
که ترو خدا به ما نوبت بده! بد از کلی اصرار که راضی میشه حالا باید کلی دنبال جا بگردی که بتونی بشینی!!!
و وقتی تمام این مشکلات رو پشت سر گذاشتی ….بد بختی اصلی شروع میشه!!! در اتاق دکی جون باز میکنی… میبینی بهههههله!!!
۱ دکتر بد اخلاق عبوس بد عنقی نشسته پشت میز!!!
به خودت میگی حالا این رو کجای دلم بزارم!
میتونی با مهربونیه که در موارد بالا به اون اشاره کردم جوابش رو بدی!!!!
آدم وقتی خوابش میاد باید چیکار کنه؟
چرا تو الان فکر میکنی که من دیوونه شدم!
فکر کردی من نمی دونم حالا پیش خودت میگی نیگا این دختره هم قاطی کرده!! اصلا از اول خل بود حالا بدتر شده!
اصلا خودتون رو ناراحت نکنید …تمام اینها اثرات قبل کنکوره 
با این که پرستار وبلاگ نویس نداریم اما روزتون مبارک!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بد از مرگ سهراب آمدی…
سنگ دل گر می خواستی می آمدی حالا چرا؟
ارسالشده در نوشته های لی لی
