آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷
خوش گذرونی
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷ ارسالشده ۲:۴۵ ب.ظ
سلام خوبید
خوشید سلامتید چه خبرا ؟چی کار میکنید؟ خوش میگذره؟
چه قدر خوبه آدم بره خونه دوستش مهمونی…کلی بگه بخنده خوش بگذره از این ور از اون ور بگه….اذیت کنه…فضولی کنه!..
.دوستایی رو ببینه که خیلی وقت بود ندیده بوده!!
جاتون خالی دیشب با دوستان گرامی که اصلا غیبت نکردیم!
تا یادم نرفته و خودتون فوضولی نکردین بگم که رفته بودیم خونه لی لی دوستم آره همون که وبلاگ مینویسه ها!!!
جاتون خالی رفتیم اون جا و نفر اول بودم که تلپ شدم! ۱ خورده حرف زدیم و خندیدیم بعدش مامانش اومد تو و کلی سلام احوال پرسی و از این صحبت ها!
می دونین که خانوم ها وقتی هم دیگه رو میبینن اولین چیزی که به هم میگن اینه که واااااااااااااااااااااااااااااای… چه قدر لاغر شدی! خیلی خوب شدی…کار خوبی کردی…چیه چاقی! آدم تا جوونه باید به خودش برسه…![]()
خلاصه کلی تعارف رد و بدل شد و مادر گرامی رفتش منم که کم رو شروع کردیم دوباره غیبت کردن!
از این بگو از اون بگو….البته همرو نگفتیم گذاشتیم تا بقیه بیان بیشتر حال کنیم!![]()
نیمساعت گذشت که ابجی دنیا هم اومد….
مجلس گرم تر میشود!!!دوباره شروع کردیم به غیبت که دیدیم به به دانشجویان گرامی دانشگاه آزاد برو بچ باحال هم اومدن! سارا و سمیرا جووووووووون![]()
دیگه ما رو میگی!!! خونه که رفته بود رو هوا!!!
از هر چی بگین حرف زدیم و غیبت!!!!
حتی از کمبود شوهر که برو بچ دانشجو می گفتن
آره به خدا ما اگه شانس داشتیم که…..
خلاصه گفتیم گفتیم گفتیم …۱ دفعه نیگاه کردیم دیدیم به به ساعت شد ۱۰!!!!
نفهمیدیم کی گذشت! دیگه موقع رفتن بود ..نخود نخود هر کی بره خونه خودش!
تازشم آبجی لی لیم بهم کادو تولدمم داد
شب خوابیدیم و صبح با صدای خوبی از خواب بلند شدم!!!!
هیچ چیز شیرین تر از این نیست که۱ نفر از جاییی بیاد و برات سوغاتی بیاره!!!
مخصوصا این که ۱ ماه منتظر دوربین فیلمبرداری باشی که بتونی فیلم تولدت رو ببینی اونم برا اولین بار بعد ۱ ماه!
من همین جا از آباجی لی لی عزییییییییییییییییییییییییزم تشکرات فراوان وکونم که کلی میوه اورد جلومون و من همش رو خوردم …کلی شیرینی شربت شکلات اورد که اصلا دوست نداشتم بخورم و اصلا به من چشمک نمی زدن!
و کلی پیتزا خودشون تشریفشون رو اوردن که من اصلا پیتزا دوست ندارم!!!
قابل توجه آقای عمو که هنوز به عمویی برگزیده نشدن! و کسانی که دعوت میکنن شام بعضیهارو از قلم میندازن!
و قابل توجه شکمو های عزیز که جاتون خالی بود خوردیم و اومدیم!
سه روز پیش بود که من و مادر گرامی تو آشپزخونه مشغول بودیم که ۱ دفعه دیدم ۱ گربه با تمام پرویی که میتونه داشته باشه همچین وارد خونه شد مثل مانکن ها ۱ ادا عشوه ای هم می اومد که نگو!!!
حالا ما رو میگی هرچیمیگیم پیشته!!! انگار نه انگار!! دیگه اعصابم خش خشی شد با فریاد گفتم
: میری بیرون یا همچینی فکت رو بیارم پایین؟ خجالت نمی کشی اومدی تو؟ مگه اینجا تویلست! هی هر چی هیچی نمی گم پرو تر میشه!
همین جوری که داشتم دعوا میکردم باهاش دیدم داره نیگام میکنه این قدر نیگاش بد بود که فکر کنم داشته پیش خودش میگفته: این دختره فکر کنم ۱ تختش کمه! فکر میکنه من آدمم که این جوری با من صحبت می کنه!
بعد از کلی نگاه های معنی دار با خونسردی کامل از در رفت بیرون گفت برم تا دختره ما رو خل نکرده!
۹ تا گوجیک روی سیم برق نشسته بودن لی لی پوت ۳ تا شون رو با سنگ میزنه که می اوفتن.. چند تای دیگه باقی میمونه؟
تازشم قرار امروز عصر با پدر گرامی بریم تمرین رانندگی!!!
ارسالشده در نوشته های لی لی
