راست میگی؟…..جدا!….باشه میگم…
باشه بابا گفتم که میگم.اااااااا ….خیلی خوب باشه..باشه…نه قربانت .خداحافظ!
اه اه اه اه
از دست این آدمایی که کلی با تلفن حرف میزنن این قدر بدم میاد! هی هرچی میخوای بگی بابا دیرم شده یا سرم رفت! کلم خوردیا! گوشم سرخ شدا!!!آدم باید سرشو بزنه تو دیوار!
اصلا مگه حالیشون میشه؟ اعصاب که نمی ذارن واسه آدم!! ببین یادم سلام کنم!
البته بی سلام که عزیز هستم!
خلاصه اینکه آره! دیروز که میتینگ بود
ما شیرینی گواهینام هم بردیم و خوردن و اومدیم!
بگذریم که بعضیها هم خوردن هم پلاستیک خش خشیشون اورده بودن و بردن!
بگذریم که عموی محترم پولش ته کشیده بود برامون شیرینی نیورد وقتی هم میگفتم شام بده روش رو می کرد اون ور که یعنی ها!!
در کل که خیلی خوب بود …دور هم بودیم و……
راستی هر کی آقای مداد پر رنگ رو دید بگه عکس های ما کو؟
وقتی اسم اقتصاد میاد آدم یاد کارخونه و پول و کلی چیزهای دیگه می افته…
داشتن علمش که خیلی مهمه….فکر میکردم خوندن اقتصاد خیلی سخته! ولی حالا که دارم می خونم میبینم اوم جوریم که فکر میکردم نیست و نبوده.خیلی شیرینه ….خیلی دوسش دارم…( منظورم اقتصاده ها!!)! فکر های بد نکنید!کاش از اول رفته بودم رشته انسانی….ولی نه وقتی به عربی فکر می کنم …..
قبض برق اومده!!! چه خبره بابا؟ مگه سر اوردی؟ مگه ما چه قدر برق استفاده می کنیم؟
مگه شارژ ۵ تا موبایل/۱ تلویزیون/۲۰ تا لامپ/۲ تا کامپیوتر/۱ لپ تاپ/یخچال/فیریزر/۳ تا کولر/۲۴ ساعت اتو!/۲ تا آبگرم کن!/…
چه قدر برق مصرف میکنه؟![]()
اوردن رتبه چهارم از بین ۱۵ تیم به نظر شما شیرینی نداره؟ داره ها!!
جدیدن این بلاگفا هم با من مشکل داره! کم مونده بود اونم بزنه به تیپ ما! هر چی میام نظر بزارم میگه خیلی شرمندتونیم خانوم لی لی پوژ درج نظر برای شما مکان پذیر نمی باشد!
خوب این خودش خیلی مسئله مهمیه!
و اینکه هممون دعوت شدیم برای زمستون امسال بریم کنگان! که از اون ور بریم سیراف و مند و ….
بگین به دعوت کی حالا!!؟ بهلههههههههههههه جناب آقای هادی حسینی….تشویق بفرمایید
قرارهزینه سفر هم خودشون بپردازن!
۱ خبر دیگه هم دارم اینکه قرار این بار به دعوت دوستی عزیز هممون عازم عسلویه بشیم!
من در برم تا نیمدن دنبالم!
بارو بندیلاتون ببندین که داریم حرکت می کنیم….
خانوم چادرت از در بیرونه بیارش تو!!!
و اینکه خیلی بده آدم دیرش شده باشه….ماشین هم برده باشن…..تاکسی تلفنی هم زنگ بزنه بگه خانوم ۵ دقیقه دیگه زنگ بزن…هی دوباره زنگ بزنه هی دوباره بگه ۵ دیقه دیگه!!!و هی دوباره…![]()
آخرشم با عصبانیت بره سر خیابون ماشین بخواد بگیره….ملت هم از مکهاومده باشن راه بند اومده باشه….. تو هم عصبانیتر بشی که دیرت شده!!!…..و…… ۱ چیز زرد رنگی از دور بیلیک بیلیک کنه تو هم چشمات ضعیف باشه عینکت هم نزده باشی وقتی میاد نزدیک با کلی التماس میاسته برات بعد که از خوش مسیر بودنت با خبر بشه فلنگ رو ببنده و در بره! اون وقت تو بمونیو ۱ دنیا …..
اگه تو جای من بودی اون موقع چیکار میکردی؟
این روز ها همه خاطره تعریف می کنند….شما چه طور آقای هادی حسینی؟
اگه روزی روزگاری چندلی با ماشین من برخورد کرد حتما به شما خبر میدهم!
سلام..سلام..سلام..سلام..سلام!
دیدین بچه های کلاس اولی چه ذوق و شوقی دارن بعد از مدتهاکه چشمشون دنبال ۱ چیزی بوده گیرشون میاد!
امروز با مامان رفته بودیم بازار .حالا بعدا میگم چرا…گفتیم زود خرید کنیم که بابا زود میاد خونه کلید نداره پشت در بسته نمونه…
دیگه رسیدیم خونه که ۱ دفعه زنگ خونه زده شد!
آقای پستچی مهربون بود….
اگه گفتین چی برام اورده بود!!!
ارههههههههههههههه خودشه گواهینامه!
از حالا بگما!!!!!! فکر شیرینی از سرتون بیرون کنین!!!!
من از این پول ها ندارم!
اگه فکر کردین سری بعدی که می خواین میتینگ وبلاگ نویسان بزارین من شیرینی میارم بگم که سخت در اشتباهین!
امروز که خیلی روز خوبی بود هم به خاطر گواهینامه
هم اینکه امروز تولد بابامه
امروز رفتیم براش کادو بخریم گفتن برین عصر بیاین!
گفتیم چشم!
جالب اینه که امرو عصر هم داریم میریم دیدن ۱ نفر باید بریم برازجون!
بابا کادو بیکادو!
رفتیم گل فروشی که برای همون ۱ نفره گل بخریم آقاهه ۱ دست گل نشونمون داد این قده خوشکل بود
گفتیم چنده قیمتش؟ گفت راستش این دسته گل خواستگاری!
میشه ۱۸۰۰۰!
گفتم عجب دوماده خوبی!!!!!!
۱ سبد پایین گذاشته بود خیلی بزرگ بود گفت این هم مال ۱ نفر دیگست بازم میخوانش برای خواستگاری!!!!!!
این یکی در میاد ۸۵۰۰۰!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه خبره!!!!!!!!!!!!! گفتم می دونین جالبیش کجان؟ اینکه عروس خانوم بگه نه!
تازه مامان قشنگ ترش کرد گفت به فرضم که عروسی کنن ۲ روز دیگه می خوان طلاق بگیرن!![]()
از دست مامان های دوره زمونه!!!
توجه توجه
راستی بعضیها میخوان به مناسبت عمو شدنشون شام بدن!
همه ۵ شنبه هفته آینده شام دعوت آقای عمو هستیم!
۳ روز پیش رفتم کتابهای پیام نور گرفتم برای رشته مدیریت! این اقتصاد خردش چه قدر سخته!!من نخوام برم دانشگاه باید چه کسی رو ببینم!
راستی ترو خدا اگه خواستین میتینگ بزارین لطف کنید نه پارک شغاب باشه نه ساعت ۷ به بعد!!!!
آخه این چه وضعشه!!!
نمیگین ما خانوم ها نمی تونیم اون موقع شب اونم تو اون پارکه بیایم! هاااااااااااااااااان؟![]()
این سری بخشیدیمتون اما سری بعدی شرمنده!
خوش باشید……به امید دیدار تا ۵ شنبه آینده!
سلای…
چه قدر بده که آدم تو زندگیش هدفی نداشته باشه …یعنی ندونه که بخواد چی کار کنه و کجا بره و چه جوری باشه.بد تر از همه اینکه کلی سر کوفت هم بشنوی بابت همین بی هدفیت.. .
خیلی خیلی بده …مثل خودم که هدفی ندارم …. نه برای دانشگاهم نه برای آیندم که می خوام چیکاره بشم…شاید یکی از دلایل نخوندن درسم همین باشه! 
تو هر چی که هدف نداشتم ولی تو ۱ چیزی هدف داشتم اونم اذیت کردن پویا
بوده که به امید خداوند مهربانم تونستم از این امتحان الهی سر بلند بیرون بیام!![]()
توجه توجه
قابل توجه فروشندگان ژ۳.کلت.هفتیر.مثلثل.تیربار.ار پی جی. تانک…![]()
به دلایل ناموسی که به شرح زیر میباشد این جانب تمایل خود را برای خرید تمامیه اعلام شده ها با قیمتی ۲ برابر قیمت اصلی اعلام میدارم.
۱) خورده شدن پرپین های باغچه توسط عوامل نفوذی پویا!(گنجشک ها)!
۲) خورده شدن ریحون های باغچه باز هم توسط عوامل نفوذی!
۳) خورده شدن فلفل دلمه های عزیزم باز هم توسط….نه دیدی اشتباه کردی؟ این دفعه کار بچه های عوامل نفوذی بوده!
۴) کشته شدن بچه عوامل نفوذی به دلیل بی توجهی خود عوامل نفوذی!
۵) گرم شدن هوا به دلیل دعا های رئیس عوامل نفوذی(پویا) به خاطره خراب شدن باغچه من!
۶) ندادن شام تولد و دادن حق السکوت که لو ندیم به شما بستنی نداده به ما داده!
۷) انتخاب با خودتان است!
حالا بعد از گفتن این دلایل مهم حقش نیست ۱ تیر تو مچ گنجشک ها بزنم !
و چه زیبا می گوید نیمای عزیز:
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند…![]()

چند روز پیش که داشتم ادبیات می خوندم یاد دوران مدرسه افتادم… چه روزگاری بود.. .
شاید چیزی از اون موقع نگذشته باشه ولی برای من انگاری ۱۰۰ سال گذشته
…آره ننه جونم براتون بگه که اون موقع ها من برا خودم کسی بودم. این جوری نیگام نکن..عاشقونه صدام نکن!…. نه چیزه اشتباه شد!
یعنی این جوری نبینین که الان خیلی آرومم! اون موقع ها به من میگفتن دبیر نفله کن!!! ! !
موضوع از این قرار بود که من رفته بودم پای تخته برای حل فیزیک داشتم از رو دفترم می نوشتم که ۱ دفعه استاز گرامی گفت:
اگه راست میگید از حفظ بنویسید! چرا همتون از رو دفتر حل میکنید!!!
آخه نکه من همرو از رو حل مسائل نوشته بودم واسه این…البته بلد بودم همرو ها!!!!![]()
وقتی این حرف رو زد پیش خودم گفتم استاز بیچاره من هنوز نمی دونم دو دوتا جوابش از حفظ میشه ۵ تا بعد بیام فیزیک حل کنم!
خلاصه ما هم که بهمون بر خورده بود گفتیم:
زورتون فقط به من رسیده ؟ پس بقیه رو ندیدید که همه از رو دفتر می نوشتن؟ وقتی بلد نیستم چی جوری حل کنم؟
اونم میگفت واسه اینه که تنبلید نمی خونید ….همش تقصیر خودتونه!
منم که ازشدت عصبانیت رنگم شده بود مثل گوجه( چه گرون شده نا مرد!)
گفتم:
آخه وقتی ۱ استازی بلد نیست درس بده…. وقتی خودش از رو کتاب برامون تدریس میکنه…وقتی….. منه دانش آموز چه توقعی میشه ازم داشت!!!!
نیگای بچه ها کردم همشون ای جوری بودن!![]()
استازه که دیگه نمی فهمید چی کار کنه گفت:
باشه من میرم و سری بعدی ۱ استاز دیگه میاد که بهتر از منه!
رفت!![]()
۱ هفته بعد در کلاس باز شد ….همون استازه با خفت هر چه تمام تر وارد شد!!! !
اینم بگم که من کاریکاتوریست کلاس بودم!![]()
خاطره های زیادی از مدرسه دارم ..همه رو می نویسم…
پس…
این داستان ادامه دارد!: