آدم های زیادی هستن که به خاطر تفریح یا هر چی که اسمش رو بزاری برنامه ریزیهایی می کنن که روحشون شاد بشه….
این برنامه ریزی می تونه ۱ مسافرت باشه… یا ۱ ورزش باشه….یا اگه خانوم هستن که مطمعنا خرید هست!!!
گاهی اوقات اون برنامه ریزی می تونه این قدر روی آدم اثر کنه که بخواد اون رو ۱ هدف توی زندگی خودش قرار بده گاهی هم بر عکس…
من هم مثل خیلی از آدم ها احتیاج به چیزی داشتم که بتونم روحم رو خوشحال کنم… برای همین دنبال ۱ برنامه ریزی رفتم ورزش رو انتخاب کردم و حالا شده هدفی توی زندگی من…![]()
پس باید خیلی تلاش کنم که بتونم به اون چیزی که می خوام برسم…![]()
همه ورزش ها به نوبه خودشون سخت هستن ولی هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که قایقرانی این قدر سخت باشه!!!![]()
امروز تمرین بر گذار شد و بعد از تماسی که جناب مربی گرامی با نازی داشت قرار شد دیر سر تمرین بیاد!![]()
پس توصیه کرد که تا اونجا که از عهدتون بر میاد فوضولی نکنید! ما که اصلا خوشحال نبودیم از دیر اومدن آقای مربی!!!
سریع کیفمون رو گذاشتیم کنار کانتینر ها و ….

۴ نفر بودیم… کنار ساحل نشستیم و گفتیم و گفتیم…
خیلی هوای خوبی بود چون خیلی زود من و نازی رو به فکر فرو برد!

همین که در فکر بودیم یکی که نمی تونست فکر کردن ما رو ببینه!!!!( بعد از عمری!!) با ۱ بطری آب از ما پذیرایی کرد! دمش گرم! خنک شدیم!

بعد از کلی خیس شدن و عکس تکی انداختن با نازی رفتیم روی ماسه ها…. میگن دزد همه جا هستا!!! اما دیگه فکرشم نمی کردیم که اونجا هم سرو کلش پیدا بشه!! البته دزد ناشی بوده! چون یادش رفته ارد پاش رو جا پاک کنه!

بردن موبایل و دوربین ممنوعه برای اینکه ۱ منطقه نظامیه! و ما اصلا این کاره خلاف رو انجام نمی دیم که با موبایلمون عکس بگیریم! 
رفتیم موبایل رو تو کیف گذاشتیم که دیدیم بهله!!!! آقای مربی با ۱ ساعت تاخیر آمدند!!
سریع قایق رو تو آب انداختیم و ….
بعد از کلی کیف کردن و البته تلاش برای یاد گیری از آب بیرون اومدیم و قایق هارو سر جاشون گذاشتیم و به طرف وسایل حرکت کردیم
کانتینر مامجهز به کولر هستش!! خیلی خنک میکنه!!!

و این انگیزه شد که من و نازی دعایی برای آمدن باران بخونیم!(اونم این موقع سال!!)
و بعد از کلی خستگی….این سایه خسته لی لی هست که روی دیوار منزل افتاده

شدم شبیه مامان لنگ دراز!!
سلام خوبید
خوشید سلامتید چه خبرا ؟چی کار میکنید؟ خوش میگذره؟
چه قدر خوبه آدم بره خونه دوستش مهمونی…کلی بگه بخنده خوش بگذره از این ور از اون ور بگه….اذیت کنه…فضولی کنه!..
.دوستایی رو ببینه که خیلی وقت بود ندیده بوده!!
جاتون خالی دیشب با دوستان گرامی که اصلا غیبت نکردیم!
تا یادم نرفته و خودتون فوضولی نکردین بگم که رفته بودیم خونه لی لی دوستم آره همون که وبلاگ مینویسه ها!!!
جاتون خالی رفتیم اون جا و نفر اول بودم که تلپ شدم! ۱ خورده حرف زدیم و خندیدیم بعدش مامانش اومد تو و کلی سلام احوال پرسی و از این صحبت ها!
می دونین که خانوم ها وقتی هم دیگه رو میبینن اولین چیزی که به هم میگن اینه که واااااااااااااااااااااااااااااای… چه قدر لاغر شدی! خیلی خوب شدی…کار خوبی کردی…چیه چاقی! آدم تا جوونه باید به خودش برسه…![]()
خلاصه کلی تعارف رد و بدل شد و مادر گرامی رفتش منم که کم رو شروع کردیم دوباره غیبت کردن!
از این بگو از اون بگو….البته همرو نگفتیم گذاشتیم تا بقیه بیان بیشتر حال کنیم!![]()
نیمساعت گذشت که ابجی دنیا هم اومد….
مجلس گرم تر میشود!!!دوباره شروع کردیم به غیبت که دیدیم به به دانشجویان گرامی دانشگاه آزاد برو بچ باحال هم اومدن! سارا و سمیرا جووووووووون![]()
دیگه ما رو میگی!!! خونه که رفته بود رو هوا!!!
از هر چی بگین حرف زدیم و غیبت!!!!
حتی از کمبود شوهر که برو بچ دانشجو می گفتن
آره به خدا ما اگه شانس داشتیم که…..
خلاصه گفتیم گفتیم گفتیم …۱ دفعه نیگاه کردیم دیدیم به به ساعت شد ۱۰!!!!
نفهمیدیم کی گذشت! دیگه موقع رفتن بود ..نخود نخود هر کی بره خونه خودش!
تازشم آبجی لی لیم بهم کادو تولدمم داد
شب خوابیدیم و صبح با صدای خوبی از خواب بلند شدم!!!!
هیچ چیز شیرین تر از این نیست که۱ نفر از جاییی بیاد و برات سوغاتی بیاره!!!
مخصوصا این که ۱ ماه منتظر دوربین فیلمبرداری باشی که بتونی فیلم تولدت رو ببینی اونم برا اولین بار بعد ۱ ماه!
من همین جا از آباجی لی لی عزییییییییییییییییییییییییزم تشکرات فراوان وکونم که کلی میوه اورد جلومون و من همش رو خوردم …کلی شیرینی شربت شکلات اورد که اصلا دوست نداشتم بخورم و اصلا به من چشمک نمی زدن!
و کلی پیتزا خودشون تشریفشون رو اوردن که من اصلا پیتزا دوست ندارم!!!
قابل توجه آقای عمو که هنوز به عمویی برگزیده نشدن! و کسانی که دعوت میکنن شام بعضیهارو از قلم میندازن!
و قابل توجه شکمو های عزیز که جاتون خالی بود خوردیم و اومدیم!
سه روز پیش بود که من و مادر گرامی تو آشپزخونه مشغول بودیم که ۱ دفعه دیدم ۱ گربه با تمام پرویی که میتونه داشته باشه همچین وارد خونه شد مثل مانکن ها ۱ ادا عشوه ای هم می اومد که نگو!!!
حالا ما رو میگی هرچیمیگیم پیشته!!! انگار نه انگار!! دیگه اعصابم خش خشی شد با فریاد گفتم
: میری بیرون یا همچینی فکت رو بیارم پایین؟ خجالت نمی کشی اومدی تو؟ مگه اینجا تویلست! هی هر چی هیچی نمی گم پرو تر میشه!
همین جوری که داشتم دعوا میکردم باهاش دیدم داره نیگام میکنه این قدر نیگاش بد بود که فکر کنم داشته پیش خودش میگفته: این دختره فکر کنم ۱ تختش کمه! فکر میکنه من آدمم که این جوری با من صحبت می کنه!
بعد از کلی نگاه های معنی دار با خونسردی کامل از در رفت بیرون گفت برم تا دختره ما رو خل نکرده!
۹ تا گوجیک روی سیم برق نشسته بودن لی لی پوت ۳ تا شون رو با سنگ میزنه که می اوفتن.. چند تای دیگه باقی میمونه؟
تازشم قرار امروز عصر با پدر گرامی بریم تمرین رانندگی!!!
چرا آدما ….
چرا آدما….
چرا ما آدمها….آره این جوری بهتره…بزار بگم چرا ما آدمها بعضی موقع ها اون قدر افسرده و غمگین میشیم که حتی حوصله خودمون هم نداریم؟حتی مایل نیستیم پرده های اتاقمون رو کنار بزنیم و پنجره رو باز کنیم که هوایی تازه کنیم؟ اون قدر تلخ میشیم که حتی حاظر نیستیم جواب سلام پر محبت مادرمون رو بدیم؟ اون قدر بد میشیم که متوجه نگاه های معصومانه گربه ای که روز ها منتظر تو بوده که بهش نگاه کنی و غذا بدی بهش نمیشیم؟ اون قدر زشت و نفرت انگیز میشیم که حتی گل آفتابگردون باغچمون روش رو از ما بر میگردونه؟ اون قدر بی معرفت میشیم که ناراحتیه بیخودمون رو سر ۱ نفر دیگه خالی میکنیم؟
وقتی که آدم ناراحته باید چیکار کنه؟ چیکار کنه که دلش باز بشه؟ چیکار کنه که همه بتونن درکش کنن؟
چرا کسی نمی خواد قبول کنه که بابا تو اگه حتی تو همچین موقعیت بدی گیر کرده بودی باز هم نمی تونی منو درک کنی؟ چرا این قدر اسرار داری که آره می فهمم چی میگی! درکت میکنم؟
تو درک نمی کنی…به خدا درکم نمی کنی….آخه نمی تونی درکم کنی..
چرا روان شناس ها ادعاشون میشه همه چیز میدونن؟ چرا میخوان به همه ثابت کنن که میتونیم شما رو درک کنیم؟ چرا احساس صمیمیت میکنن با همه؟ چرا فکر میکنن میتونن کمکمون کنن؟
چرا وقتی ۱ نفر به تو بدی میکنه و دلت رو میشکونه خیلی راحت میتونی ببخشیش؟ ولی من نه!چرا نمی تونم بزرگ باشم ؟چرا نمی تونم مهربون باشم؟
اصلا مهربونی یعنی چی؟ یعنی این که وقتی خورشید از خواب بیدار شد تو اون رو به خونت دعوت کنی و پنجره هارو برای ورودش باز کنی… وقتی گربه نگاهت میکنه نگاهش کنی و بهش غذا بدی…. وقتی مادرت سلام میکنه جوابش رو با عشق بدی… و حتی وقتی ۱ سگ دنبالت کرد تو فرار نکنی و بهش اجازه بدی که تورو گاز بگیره!!!!!!!!!!!!![]()
پس چی فکر کردی؟ فکر کردی مهربونی الکیه؟
اصلا من این چرتو پرت های بالا رو برای چی نوشتم؟ اصلا تو گروه خونیه من اینا نیست!!
وای وای وای…
امروز که از خواب بلند شدم احساس کردم ۱ وزنه ۵۰۰ کیلویی به سرم وصله!!! اینقدر سرم سنگینه که نگو از اون موقع تا حالا هم همین جوریم…![]()
قرار ۱ سال به خاطره این وزنه برم دکتر ! می خوام برما…..ولی….نمیرم!
خدا نکنه آدم پاش به دکتر باز بشه! وارد که میشی اول کلی باید قربون صدقه منشی بری
که ترو خدا به ما نوبت بده! بد از کلی اصرار که راضی میشه حالا باید کلی دنبال جا بگردی که بتونی بشینی!!!
و وقتی تمام این مشکلات رو پشت سر گذاشتی ….بد بختی اصلی شروع میشه!!! در اتاق دکی جون باز میکنی… میبینی بهههههله!!!
۱ دکتر بد اخلاق عبوس بد عنقی نشسته پشت میز!!!
به خودت میگی حالا این رو کجای دلم بزارم!
میتونی با مهربونیه که در موارد بالا به اون اشاره کردم جوابش رو بدی!!!!
آدم وقتی خوابش میاد باید چیکار کنه؟
چرا تو الان فکر میکنی که من دیوونه شدم!
فکر کردی من نمی دونم حالا پیش خودت میگی نیگا این دختره هم قاطی کرده!! اصلا از اول خل بود حالا بدتر شده!
اصلا خودتون رو ناراحت نکنید …تمام اینها اثرات قبل کنکوره 
با این که پرستار وبلاگ نویس نداریم اما روزتون مبارک!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بد از مرگ سهراب آمدی…
سنگ دل گر می خواستی می آمدی حالا چرا؟