آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷
من و نازی
اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۷ ارسالشده ۹:۲۰ ب.ظ
آدم های زیادی هستن که به خاطر تفریح یا هر چی که اسمش رو بزاری برنامه ریزیهایی می کنن که روحشون شاد بشه….
این برنامه ریزی می تونه ۱ مسافرت باشه… یا ۱ ورزش باشه….یا اگه خانوم هستن که مطمعنا خرید هست!!!
گاهی اوقات اون برنامه ریزی می تونه این قدر روی آدم اثر کنه که بخواد اون رو ۱ هدف توی زندگی خودش قرار بده گاهی هم بر عکس…
من هم مثل خیلی از آدم ها احتیاج به چیزی داشتم که بتونم روحم رو خوشحال کنم… برای همین دنبال ۱ برنامه ریزی رفتم ورزش رو انتخاب کردم و حالا شده هدفی توی زندگی من…![]()
پس باید خیلی تلاش کنم که بتونم به اون چیزی که می خوام برسم…![]()
همه ورزش ها به نوبه خودشون سخت هستن ولی هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که قایقرانی این قدر سخت باشه!!!![]()
امروز تمرین بر گذار شد و بعد از تماسی که جناب مربی گرامی با نازی داشت قرار شد دیر سر تمرین بیاد!![]()
پس توصیه کرد که تا اونجا که از عهدتون بر میاد فوضولی نکنید! ما که اصلا خوشحال نبودیم از دیر اومدن آقای مربی!!!
سریع کیفمون رو گذاشتیم کنار کانتینر ها و ….

۴ نفر بودیم… کنار ساحل نشستیم و گفتیم و گفتیم…
خیلی هوای خوبی بود چون خیلی زود من و نازی رو به فکر فرو برد!

همین که در فکر بودیم یکی که نمی تونست فکر کردن ما رو ببینه!!!!( بعد از عمری!!) با ۱ بطری آب از ما پذیرایی کرد! دمش گرم! خنک شدیم!

بعد از کلی خیس شدن و عکس تکی انداختن با نازی رفتیم روی ماسه ها…. میگن دزد همه جا هستا!!! اما دیگه فکرشم نمی کردیم که اونجا هم سرو کلش پیدا بشه!! البته دزد ناشی بوده! چون یادش رفته ارد پاش رو جا پاک کنه!

بردن موبایل و دوربین ممنوعه برای اینکه ۱ منطقه نظامیه! و ما اصلا این کاره خلاف رو انجام نمی دیم که با موبایلمون عکس بگیریم! 
رفتیم موبایل رو تو کیف گذاشتیم که دیدیم بهله!!!! آقای مربی با ۱ ساعت تاخیر آمدند!!
سریع قایق رو تو آب انداختیم و ….
بعد از کلی کیف کردن و البته تلاش برای یاد گیری از آب بیرون اومدیم و قایق هارو سر جاشون گذاشتیم و به طرف وسایل حرکت کردیم
کانتینر مامجهز به کولر هستش!! خیلی خنک میکنه!!!

و این انگیزه شد که من و نازی دعایی برای آمدن باران بخونیم!(اونم این موقع سال!!)
و بعد از کلی خستگی….این سایه خسته لی لی هست که روی دیوار منزل افتاده

شدم شبیه مامان لنگ دراز!!
ارسالشده در نوشته های لی لی
