آرشیو برای ‘نوشته های لی لی’ دستهبندی
زمانای جاهلیت
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۹ ارسالشده ۸:۵۴ ق.ظ
سلام
نمی دونم چرا اما فعلا حوصله اینکه حرف بزنم که بزارم تو وبلاگ که شما راحت گوشی بزارین تو گوشتون که دیگه چشماتون نخواد صفحه مانیتور رو ببینه که دیگه اذیت نشه که راحتتر باشین رو ندارم
امروز سر کلاس تاریخ بعد ۲۰ دقیقه تاخیر استاد یه هویی اومد تو و گفت سلام علیکم بچه هام :دی
ما هم ۶ کیلو ذوق کردیم که به به چه استاد باحالی نشست و شروع کرد به حرف زدن خیلی خوشمزه حرف میزد فارسی با لهجه عربی فکرشو بکنبن:دی منکه کلی ذوقش کردم
از همه جا حرف زد از روح تا جن بگیر تااااااااااااااااا زمان جاهلیت و اینا…بعدش هم که فهمیدم طرف رشتی بوده:-”
تو بوفه دور همی یاد ایام جاهلیت کردیم …خاطرات گذشته دبیرستان…با نازنین تو یه مدرسه بودیم هم راهنمایی هم دبیرستان از این معلم می گفتیمو مسخره اون یکی میکردیمو خلاصه کلی چسبید…خاطره دبیرستان گفتم که دخترا واسه استاد هاشمی چه کارا که نمیکردن:دی
بعد یه هویی پریدیم تو امر مقاله همایشمون…این رشته ما هم فرت و فرت همین جوری همایش از خودش دَر وَکُنه :دی
هی همایش میده هی پول گیر ما میاد:-”…خوبه خوبه ادامه بدین:دی
من که همش درگیر این مقاله ها هستم اصلا وقت نمی کنم بشینم این سریال های شبکه پی ام سی رو ببینم کهههه:دی
این ترم هم به امید خدا فعلا ۴ تا ترجمه و ۴ تا هم تحقیق داریم علاوه بر اون ۲ تا همایشی که در پیشه…خلاصه این که دیگه بچه ها همه عید تشریف بیارین خونه ما در خدمتتون باشیم و پذیرایی کنیم ازتون با ترجمه و تحقیق:دی
واقعا امسال خیلی بوی عید میاد نمی دونم چرا اما خیلی داره بوش میادا…البته امید وارم با بو فاضلاب های شهر قاطی پاتی نشه:دی
نمایشگاه الکامپ هیچی که نداشت صفا صمیمیتش رو داشت…راضی بودیم کلی زحمت کشیده شد براش خسته نباشین…البته بگمکه خیلی ها اومدن و آشنایی با خانه نداشتم و می گفتن که وبلاگ نویس هستیم و دوست داریم عضو بشیم و از این حرفا…خلاصه فرم پر می کردن و ما کلی خوشحال می شدیم
کلی شیرینی خوشمزه هم روی میز بود که نمیدونم کی ساعت ۸ شب به بعد می اومد و یواشکی همش رو می خورد:-”
ناراضیم این مادر جان نمیزاره برم تولد:(
ارسالشده در نوشته های لی لی
