چرا آدما ….
چرا آدما….
چرا ما آدمها….آره این جوری بهتره…بزار بگم چرا ما آدمها بعضی موقع ها اون قدر افسرده و غمگین میشیم که حتی حوصله خودمون هم نداریم؟حتی مایل نیستیم پرده های اتاقمون رو کنار بزنیم و پنجره رو باز کنیم که هوایی تازه کنیم؟ اون قدر تلخ میشیم که حتی حاظر نیستیم جواب سلام پر محبت مادرمون رو بدیم؟ اون قدر بد میشیم که متوجه نگاه های معصومانه گربه ای که روز ها منتظر تو بوده که بهش نگاه کنی و غذا بدی بهش نمیشیم؟ اون قدر زشت و نفرت انگیز میشیم که حتی گل آفتابگردون باغچمون روش رو از ما بر میگردونه؟ اون قدر بی معرفت میشیم که ناراحتیه بیخودمون رو سر ۱ نفر دیگه خالی میکنیم؟
وقتی که آدم ناراحته باید چیکار کنه؟ چیکار کنه که دلش باز بشه؟ چیکار کنه که همه بتونن درکش کنن؟
چرا کسی نمی خواد قبول کنه که بابا تو اگه حتی تو همچین موقعیت بدی گیر کرده بودی باز هم نمی تونی منو درک کنی؟ چرا این قدر اسرار داری که آره می فهمم چی میگی! درکت میکنم؟
تو درک نمی کنی…به خدا درکم نمی کنی….آخه نمی تونی درکم کنی..
چرا روان شناس ها ادعاشون میشه همه چیز میدونن؟ چرا میخوان به همه ثابت کنن که میتونیم شما رو درک کنیم؟ چرا احساس صمیمیت میکنن با همه؟ چرا فکر میکنن میتونن کمکمون کنن؟
چرا وقتی ۱ نفر به تو بدی میکنه و دلت رو میشکونه خیلی راحت میتونی ببخشیش؟ ولی من نه!چرا نمی تونم بزرگ باشم ؟چرا نمی تونم مهربون باشم؟
اصلا مهربونی یعنی چی؟ یعنی این که وقتی خورشید از خواب بیدار شد تو اون رو به خونت دعوت کنی و پنجره هارو برای ورودش باز کنی… وقتی گربه نگاهت میکنه نگاهش کنی و بهش غذا بدی…. وقتی مادرت سلام میکنه جوابش رو با عشق بدی… و حتی وقتی ۱ سگ دنبالت کرد تو فرار نکنی و بهش اجازه بدی که تورو گاز بگیره!!!!!!!!!!!!![]()
پس چی فکر کردی؟ فکر کردی مهربونی الکیه؟
اصلا من این چرتو پرت های بالا رو برای چی نوشتم؟ اصلا تو گروه خونیه من اینا نیست!!
وای وای وای…
امروز که از خواب بلند شدم احساس کردم ۱ وزنه ۵۰۰ کیلویی به سرم وصله!!! اینقدر سرم سنگینه که نگو از اون موقع تا حالا هم همین جوریم…![]()
قرار ۱ سال به خاطره این وزنه برم دکتر ! می خوام برما…..ولی….نمیرم!
خدا نکنه آدم پاش به دکتر باز بشه! وارد که میشی اول کلی باید قربون صدقه منشی بری
که ترو خدا به ما نوبت بده! بد از کلی اصرار که راضی میشه حالا باید کلی دنبال جا بگردی که بتونی بشینی!!!
و وقتی تمام این مشکلات رو پشت سر گذاشتی ….بد بختی اصلی شروع میشه!!! در اتاق دکی جون باز میکنی… میبینی بهههههله!!!
۱ دکتر بد اخلاق عبوس بد عنقی نشسته پشت میز!!!
به خودت میگی حالا این رو کجای دلم بزارم!
میتونی با مهربونیه که در موارد بالا به اون اشاره کردم جوابش رو بدی!!!!
آدم وقتی خوابش میاد باید چیکار کنه؟
چرا تو الان فکر میکنی که من دیوونه شدم!
فکر کردی من نمی دونم حالا پیش خودت میگی نیگا این دختره هم قاطی کرده!! اصلا از اول خل بود حالا بدتر شده!
اصلا خودتون رو ناراحت نکنید …تمام اینها اثرات قبل کنکوره 
با این که پرستار وبلاگ نویس نداریم اما روزتون مبارک!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بد از مرگ سهراب آمدی…
سنگ دل گر می خواستی می آمدی حالا چرا؟
نوشته شده در ساعت ۳:۴۶ ب.ظ | ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
ووووووووووووووووووی بازم اول
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۳:۴۶ ب.ظ | ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
سلام وبلاگتون خیلی قشنگه…
میخواستم بهتون پیشنهاد هم کاری بدم…
شما با قرار دادن لینک باکس دودولی در وبلاگ خودتون هم رنکینگ گوگل خودتون رو بالا میبرید و هم آمار وبلاگتون افزایش پیدا میکنه چون روزانه ۲۳۰ نفر واقعی از این لینک باکس دیدن میکنند.
۱-لینک باکس رو قرار بدید تو وبلاگتون
۲-هر مطلب تازه ای که مینویسید لینکش رو به ما بدید تا ما ظرف میانگین ۱۲ ساعت اون رو تو لینک باکس بگذاریم
۳-لذت ببرید!!!
لینک باکس دودولی با لودینگ ۷ثانیه یکی از پرسرعترین لینک باکسها می باشد
برای دریافت کد لینک باکس به آدرس وبلاگ ما رجوع کنید….
http://www.doodooli.blogfa.com
http://www.bazooo.blogfa.com
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۳:۴۷ ب.ظ | ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
واخ واخ خدا بخیر کنه
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۳:۵۰ ب.ظ | ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
خودت گفتی الان بیام
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۸:۱۵ ب.ظ | ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
در مورد دکتر رفتن باهات موافقم .
ولی بیشتر مواقع منشیه بیشتر از خوده دکتره برای آدم کلاس می ذاره !!!!
آدم یهو پیش خودش فکر می کنه میگه نکنه این دکتره یه وقت ؟!
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۸:۲۹ ب.ظ | ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
فقط بگم تقصیر من نبود
پاسخ: همش تقصیر خودته!!!:دی
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۰:۳۳ ب.ظ | ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
وووووووووی آجی دور از ججون در این مواقع خداییش خود آدم هم نمی تونه خودش رو درک کنه و حتی جوابی برای اینکه چرا این کار رو انجام دادم یا این چیز رو گقتم بده چه برسه به دیگران . الکی می خوان حس همدرد بازیشون گل کرده باشه بگن ما هم هستیم.
وووووووی این منشی های دکترا به قول نرگس بعضی وقتا بیشتر از دکی بیچاره واسه آدم کلاس می ذارن . در اون حالت باید با آرامش کامل پنجره رو باز کنی و منشی محترم رو پرت کنی پایین
بووووووووووووس
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱:۳۵ ق.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
سلام



خوبی؟
آپم خوشحال میشم بیای
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۷:۲۹ ق.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
سلام
آخییییییییییییییییییی باهات خیلی خیلی موافقم چون بعضی وقتها خودمم اینجوری میشم میمونم باید چی کار کنم .
اصلا نمی تونی تصمیم بگیری.
در مورد دکتر رفتن هم، من اصلا از دکتر رفتن بدم می یاد
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۸:۰۷ ق.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
فکر میکنم این دقیقآ همون حسیه که من الان نسبت به ۴ شنبه دارم و بعد از کلی کلنجار با خودم تصمیم گرفتم نیام …….

اصلآ حال خودم رو هم ندارم
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۹:۱۷ ق.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
سلام لی لی جون
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۹:۱۸ ق.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
زیاد نگران نباش منم اینطوری زیاد میشم
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۹:۱۹ ق.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
من یکی که هیچ وقت حوصله دکتر رفتن ندارم واقعا خیلی سخته
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۵ ق.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
لی لی تو باید بری دکتر
آمپول که ترس نداره
ببین حسابی قاطی کردی
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
لی لی جان من آماده ام واسه هر گونه همکاری برای رسیدن به هدفه مقدست!!
ای ول!
تماس میگیرم!!!:دی
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۲:۰۳ ب.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
بابا دکتر رفتن که خوبههههه
من کوچکترین دردی داشته باشم میرم دکتر (اصلانم جون دوست نیستمااااااا
)
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۲:۱۰ ب.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
در موردمتن اولیت که دزدیدی … موافقم ..
.. چه عجب بلاخره اعتراف کردی 

ببینننننننننننممممممممممم.. ممنتظر کییی بودییی هاا هاااا هاااااا ؟
پاسخ: به خدا این مطلب بالایی مال خودم بود!!!!!!
تو چیکار داری منتظر کی هستم!:دی
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۸:۳۶ ب.ظ | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست × من دگر به پایان نیندیشم × که همین دوست داشتن زیباست
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱:۵۰ ق.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
سلام
یه چی بگم من هم بعضی وقتا فکر میکنم گرفتارترین آدم رو زمینم! فکر میکنم هیچکی من رو درک نمیکنه! بعضی اوقات اونقدر به چیزای بی اهمیت تمرکز میکنم که… .
اما الان دو روزه خیلی سبکم و خیلی احساس خوبی راجع به زندگی دارم.
آدم اینجوریه دیگه
البته اگه به مشکلات گیر بدی اونم بهت گیر میده.
با سفرنامه تهرون در خدمتیم
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۹:۵۵ ق.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام لی لی جون

پاسخ
نوشته شده در ساعت ۹:۵۶ ق.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
مو یه چند روز دیر از ای نت خراب شده بیدومااااااااااا .سی کن تو ای فاصله همه چندتا پست دادن
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۹:۵۸ ق.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
کی میره دکتراااااااااااااااااااا
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۰:۰۰ ق.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
به خاطر شیرینی گواهینامه ات هم ممنون.دستت درد نکنه.کاش بعضیا از تو یاد بگیرن.مثل اونایی که الکی عمو میشن…یا اونایی که کتاب باز می کنن!!!
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۷ ب.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
به خاطر شیرینی که بقیه خوردن و من نه الهی دماغت بشکنه
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۹ ب.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
دماغ ارام هم بشکنه ( این یکی واسه خنده )
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۸:۱۷ ب.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
سلام

خوبی حالا
روانپزشک سیچه ؟
تو که خودت یه پا دکتری
نکن اذیتمون .نگرانمون کردی خوا
حالا سیچه
میخوای بری دکتر کلو ها سیچه
حالا قشنگنه
بیو نکو اذیت
واویلاااااااااااااااااااااا
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ | ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
ممنون از شیرینی تان !
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱:۱۸ ق.ظ | ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
لی لی جون تو نمیخواد به کسی جایزه بدی .به جای تو آقا محمود انصاری به همه جایزه میده.خودش گفته
پاسخ
نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۶ ب.ظ | ۲ خرداد ۱۳۸۷
سفرنامه تهرون دو در خدمتیم.
بدو بیا
پاسخ