ابهام
به من فکر میکنی
طبق معمول
چنان که فکر میکنم به تو؟
(کمی مکث میکند…طاقت نمی آورد…)
بمیری اگر برایم
میمیرم برایت
و قبر هایمان انگار که دو عاشق میشورند
اگر تو صابون بیاوری
سفید کننده اش با من…
زندگی هر انسانی راهیست که به خویشتن وی منتهی می شود. از یک نظر یک تلاش است و ارائه یک راه…
اشتباه در گفتار زمان
- وقتی حرفی را میزنی نا خوداگاه این اجازه را به کسی میدهید که یا از حرفت پیروی کند یا حرفی بزرگتر در امتداد معنی حرف تو بیان کند و حال دیگر نمی توانی چشمانی از حدقه بیرون زده و دلی شکسته را حتی با لبخندی راضی کنی، و این آغاز یک اتفاق شوم و فراموش نشدنی می شود. حتی دل غمگین و شکسته تو نمی تواند مرحمی بر این زخم عمیق باشد. در اوج نا امیدی به دنبال راهی برای فرار از این تقصر هستی،باشد طنابی پوسیده…که اگر من این حرف را نمیزدم باز هم راه برای حرفی بزرگتر در مسیری پر پیچ و خم تر باز می بود و تو خود را تبرعه می کردی از هر چه که می تواند دل خاکستری تو را سیاه نماید.
- حال در اغمایی برزخی به سر میبرم . نه راه پیش… نه راه پس…
امیدهای نا امید شده، کینه های زدوده نشده، حسادت های خاموش که موجی از انفجار همراه دارد و حال من در اغمایی برزخی به سر می برم. نمی دانم اندیشه ام آنگونه که باید باشد هست یا نه. روحم تلخ تر از بادامی چروکیده شده… و اینک یقین دارم از ان اغما خارج نمی شوم. شاید این روزنه کوچک برای فرصت کم باقی مانده به مانند نمکی بر روی زخم باشد.
- نمی توانستم افکارم را بر زبان بیاورم اما بر قلم چرا. هر کجا که باشم با یک تکه کاغذ کوچک و قلمی خسته می توانم هر آنچه را که باید بگویم. می توانم کاغذ های کوچک را در پوشه ای بایگانی کنم و این اغاز خاطراتی کوچک است که شاید بدست فراموشی سپرده میشد… مگر نه؟
- و همچنان در افکاری هستم که شاید تهی باشد اما دست نیافتنی…
- از یک سو خوشحال و از سویی ناراحت. حال و هوای دل دوگانه است. ترش و شیرین. خوشحالی از جانب راهیت که مرا مجبور به خروج از اغمای روحم می کند . راهی باریک و پر از دست اندازهای سوالین و پر از جاله های مشکوک. می دانم تا رسیدن به آرامش درونی صد بار روی جهنم را دیده و جشیده ام ولی می ارزد به تمام ثانیه های از دست نرفته باقی مانده زندگیه من… و بهتر است ناراحتی خود را به دست نسیم نوازشگر صبح بسپارم که راهیه دیار بی یاران است.
- نا گفته ها را می گویم تا شاید راهی برای از بین بردن کینه های دل زخمی و نزدیکیه دوریها باشد.
- توانی برای پرسش بر من نمانده با این که می دانم پاسخی دریافت نمی شود اما سنگ خود را می اندازم شاید نوری به چشم بخورد.
- و این فرصت اخر است که از دست رفت.
- این قلم هم دیگر با ما سر یاری ندارد و من مجبور به عوض کردن آن هستم. شاید به من میفهماند که بوی فاجعه ای به مشام میرسد…
این مطلب منتشرشده در شنبه, شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۲:۰۵ ب.ظ و دستهبندی شده در نوشته های لی لی. شما میتوانید نظرات این پست را دنبال کنید از طریق RSS 2.0 feed. شما میتوانید یک نظر بدهید، یا دنبالک از سایت خود ارسال کنید.

۳:۳۹ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
خیلی زیبا بود عزیزم. ای کاش میشد هیچ وقت هیچ کجای دنیا بر هیچ دلی کینه ای نبود.کاش یاد آن خاطره ها قلب مرا باز نوازش می کرد.اشک های دلمان نفس خاک شده بر غم بود.کاش کاش های دلم آه ای کاشم نبود.کینه ای در قلب و در ذهنم نبود.
بعضی وقت ها بعضی تلاش ها تا حدی اجر و ثواب داره و ذوق و شادی در دل ولوله ایجاد میکنه.بیش از اون خستگی و دلزدگیه.امیدوارم اونایی که رفتند و نیستند ولی خاطره شون هست باز هم خودشون بر گردن.
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۴:۰۳ ب.ظ
منم امیدوارم…
پاسخ
فاطمه Reply:
شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹ at ۷:۲۱ ق.ظ
آمین
پاسخ
۳:۵۹ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
بوی فاجعه ای به مشام میرسد …
جانم منم خوشحال شدم دیدمت خیلی
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۴:۰۳ ب.ظ
پاسخ
۴:۰۶ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
cقلمت زیبا بود و از همه مهمتر افکاری که از پشت این قلم را به حرکت در می آورد .
پایدار مانی
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۴:۱۰ ب.ظ
خیلی ممنون لطف داری
پاسخ
۴:۲۸ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
چیشششششش ای جوری اصن حال نمیده ها بشینی بخونی عامو همو صوتیش کنا
راحت تر بید والله به خدا که
پاسخ
۴:۵۸ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
مرسی که اومدی . خوشحالم کردی
پاسخ
۵:۳۱ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
بروزم و منتظر حضورت
پاسخ
۶:۳۳ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
افکارم را بر زبان می آورم .. نه!!!! به زبان نمی آورم.. به قلمم می سپارمش..
می نویسم تا فراموش کنم.. که این قلم و این دفتر تنها یار روزها تنهایی و شبهای بی کسی من است…
به ناگفته هایم فکر می کنم.. چرا که ارزش انسان ها به حرفهای نگفته ی آنهاست.!!!
………………………………………………………………………………..
دیشب خوب بود.. خوشحال شدیم از دیدار…
شیرم سمبوسه !!!!!!!!!۱!

به یاد سمبوسه ی پارسال
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۷:۵۱ ب.ظ
ها مرسی واسه سمبوسه نوش جان
پاسخ
۶:۳۴ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
میگم حتما باید همایشی .. مراسم افطاری .. چیزی باشه تا تو یادت بیاد اپ کنی؟؟؟
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۷:۵۱ ب.ظ
نه خوب یه هویی اومد و نوشتمش
پاسخ
۷:۵۱ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
قلم وقتی به نوشتن نمیره که حس کنه افکاری که برش حاکم میشه دچار سانسور باشه .
واسه رسیدن به چیزایی که میخوای بعضی وقتا باید قانون هات رو زیر پا بذاری . بعضی وقتا نباید به نشونه ها دل بست و باید گفت( امیدوار بودم خودم بهش عمل کنم )
پاسخ
۷:۵۸ ب.ظ on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹
همیشه هایم را به همیشه هایت گره می زنم
خدا را چه دیدی ! ! !
شاید دلت لرزید. . . . . . . . . .
پاسخ
۱:۲۵ ق.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
آره.. خیلی اتفاق ها یهویی میوفته…
راستی این بار صدا نبود…!!! حوصلت نشد؟
پاسخ
۸:۵۸ ق.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
…
پاسخ
۹:۱۴ ق.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
به امید اینکه بوی فاجعه اشتباهی به مشامت رسیده باشه
پاسخ
۱۱:۰۶ ق.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
عکس های من بروز شد
پاسخ
۱۱:۳۹ ق.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
آره عزیزم، بهتره ناراحتیت رو به دست نسیم نوازشگر صبح که راهی دیار بی یاران هست بسپاری. البته اگه همون نسیم یه ناراحتی جدید برات نباشه!!!!
امیدوارم هیچ وقت امیدت نا امید نشه……
پاسخ
۱۱:۵۸ ق.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
sسلام……..
نوشته های وبتون خیلی قشنگ بودن…..
راخیلی خیلی خوشحال می شیم اگه شما هم به سر بزنید…………..
آدرس وبلاگ رو هم دوباره می نویسم:www.ffneshoni.blogfa.com
منتظر اومدنتون هستیم………….
لطفانظر یادتون نره………………
پاسخ
۱۲:۰۹ ب.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
وا ویلا بازم اوضاع تمیز کردن و صابون و واکتیسن
حتما الان هم میخواین سی مو زنگ بزنین نه
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹ at ۱۰:۱۱ ب.ظ
نه پس چه فکر کردی؟!!!!:دی
پاسخ
۱۰:۱۱ ب.ظ on شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
چشمام درد گرفت چه قالب بدیه این:دی
پاسخ
۷:۲۱ ق.ظ on شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹
ااااااااااااااااااااااااااا
آجی میبینم آخرش این قالبه رو گذاشتی :دیییییییییی
ای جان خیلی باحاله ها چ
احسان هم واسه من اول همین رو گذاشت بعد خودم عوضش کردم
آهان اینم اینجا باید ممنون لی لی جانسون باشیم ها که آدرس سایت رو داد
حالا قالب نو مبارک
بپا از اون بالا مالا ها نیوفتی پایین عزیز دلم
بوسسسسسسس
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹ at ۱۱:۵۷ ق.ظ
na mikham avazesh konama
donbale 1 ghalebe khob migardam
پاسخ
فاطمه Reply:
شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹ at ۷:۳۵ ق.ظ
خو زودییییییییییییییییی نه بیو عوض کن قالب رو
پاسخ
۷:۴۸ ب.ظ on شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹
ما ایرانیا یه عادت بدی داریم اونم ، اینه که تا وقتی ، وقت هست حرفمون و یا کارهایی که باید انجام بدیم و انجام نمیدیم و تمام انرژیمون و میزاریم واسه آخر کار.
اخر کاری که معلوم نیست واسه حرفمون و یا واسه عملمون چقدر وقت داریم.
موفق باشی
پاسخ
۱:۰۸ ب.ظ on شهریور ۱۶م, ۱۳۸۹
خیلی زیبا نوشتی ولی …
بوی فاجعه , اتفاق شوم , نا امیدی , اغما و ….
ایشاالله هرچیزی که پیش میاد خوب باشه واست
پاسخ
۶:۳۳ ب.ظ on شهریور ۱۶م, ۱۳۸۹
خیلی خیلی زیبا نوشتی و حس درونیت را انتقال دادی
چون داره کم کم منو از پا در میاره
خیلی برام جالبه که تک تک احساساتی که ازشون گفتی، احساساتی هستن که اکنون من درگیر اونهام. تبریک که قدرت انتقالشون به روی کاغذ را داری و من ناتوان به این کار
به امید رهایی از این برزخ
شاد باشی
پاسخ
لی لی پوت Reply:
شهریور ۱۷م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۲۰ ق.ظ
پرستو جان تنها راه خلاصی از این حالت حذف تمام چیزهاییه که باعث میشن تورو به این روز بندازن…امتحان کن …جوابش رو میگیری
پاسخ