همه میدونن
به به به سلامتی همه وبلاگشون رو آپ کردن دیگه احتیاجی نبود که من آپ کنم!!
چی؟… احتیاج بود؟ …..فرق میکنه!!!! ….. وبلاگ من قشنگتره!!!
ترو خدا این حرف هارو نزنین زشته بچه های دیگه ناراحت میشن! :d

بین خودمون باشه آخه از بس که من وبلاگم قشنگه خیلی بهم حسودی میکنن!!!!!:D:D:D
خیلی وقت بود که دور هم جمع نشده بودیم … البته شما بودید من نبودم این مسافرته منو از همه کار و زندگیه مجازی انداخت!
برای من خیلی لذت بخش بود …هم اینکه تونستم بعد مدتها دوستان عزیز وبلاگ نویسم رو ببینم… هم اینکه تونستم با کمک شما سری به اون بچه های ناز کوچمولو بزنم .. مخصوصا مهتاب جانم که الهی مادرش قربونش بره …واقعا من نمیفهمم بعضیا عاطفه ندارن؟ مهر ندارن؟ بگو آخه تو مادری؟ اخه کی به تو گفته پدر بشی وقتی نمیتونی از بچت …از عزیز تر از جونت … از دختر خوشکلت مراقبت کنی اون رو به وجود بیاری…
مگه اون پدر مادر بی عاطفه خانواده نداشتن که بتونن این نانازی رو برای ۱ مدت پیش اونها نگه دارن؟
اگر من جای مهتاب بودم و از حال و روزم باخبر تا آخر عمرم نمی بخشیدمشون…
من آخرش متوجه نشدم که باید از آقای حسینی شیرینی بگیریم یا نه!!! ماشینشون که خیلی خوب بود!!
تفکه بزنیم آقا فردا خدایی نکرده اگه چیزی شد میگن نیگا چشای این دختره چه قدر شور بود نذاشت بنده خدا دوری بزنه با ماشینه!!!
آقای محمودی هم که دیگه میخواد ماشینرو عوض کنه ….به به اینم۱ شیرینی دیگه…
قرار شده فارغ التحصیلان عزیز هم جدا جدا ( نه دسته جمعی) شیرینی بدن!!
آقای داش سعیدم که ….
دیگه نبود!!! ………………… دیگه نیست!!…………… ۱…………۲………….۳……….
آقا مبارک باشه خیرشو ببینی!
امروز برای حذف و اضافه پریدیم تو اتوبوس و با دختر عمو جان راهی دانشگاه شدیم…
دیدیم که بهله حذف و اضافه ما ۱۲ هم هستش و ما الان اینجا ۲ آدم الاف بیشتر نیستیم و هیچ استفاده مفیدی برای دانشگاه و خودمون نداشتیم!!
دیگه به سلامتی از ۱۳هم همه با هم دست در دست هم دهیم به مهر…. دانشگاه خود را کنیم آباد….. یار و غمخوار یکدگر باشیم…بقیش بلد نیستم!
خیلی جالب ناک بود امروز از فلکه امام تا ملت نفری ۲۰۰ تومان شد از لیان تا فلکه امام نفری ۳۰۰ تومان!!آدم دیگه به کی چی بگه؟
بعد از این که شیراز بیچاره رو ول کردم( در اصل همان خاله محترم را) راهیه تهران شدیم که متاسفانه نتوانستم بیشتر ۴ روز خود گرامی را بتلپانم!!
در همون ۴ روز تلپاندن صبح ساعت ۶ از خواب بلند میشدم و با دختر خاله عزیز میرفتیم پارک کنار خونشون…
جاتون خالی کلی صفا و صمیمیت و اینها بود اونجا که اینجا اصلا پیدا نمیشه…
بیشترین جمعیت اون پارک رو پیرمرد ها و پیر زنهایی عزیز تشکیل میدادن و ما جوانها بوق بودیم!
من که تا ۱کی باهام حرف نمیزد خرو پفم میرفت هوا!!
ولی خداییش اونها نمیزاشتن ۱ جوونی بشینه و نگاه کنه شده باشه ۱ لحظه تمرینت میداد منم که خواب!!
دلم واسه محیط اونجا تنگ شده… داشتم پیش خودم فکر میکردم که چرا توی بوشهر هم چین چیزایی نیست ؟ چرا این جاییها ورزش رو فقط برای جوان ها میبینن؟ …..که ناگهان دختر خالم ذهن منو خوند!! و جوابم رو داد!! …..جلل خالق!
گفت توی بوشهر اول اینگه پارک درست حسابی نیست که راست میگفت…. گفت مگه در سال چند ماهش هوا خوبه که مردم بیان ورزش؟ ۳ یا ۴ ماه!! که راست میگفت….. تو این ۴ ماه هم که ورزش کنی دوباره مجبوری رهاش کنی که فایده نداره… راست میگفت!!!
البته فکر کنم با صدای بلند داشتم پیش دختر خالم فکر میکردم!!
تا یادم نرفته ….تشکری فراوان از آقای حامد محمودی بابت زحمتی که کشیدن و من رو تا دم در خونه رسوندن تشکرات مرا پذیرا باشید!!
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۷:۵۲ ب.ظ
چه وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن:D
دلت واسه تهران تنگ شده آخییی. خوبه ۴ ۵ روز بیشتر اونجا نبودی
پاسخ
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۷:۵۴ ب.ظ
پاسخ
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۱ ب.ظ
بابا طهران ( اینو با لحجه عربی بخونا۰
آخه مگه تهرون دریا داره که این همه دلت براش تنگ شده
من تو عمرم ۲ ماه تهرون بودم الان که فکرش میکنم اصلا دلم نمیخواد دوباره برم اونجا
چنن
شهری که دریا نداره دل نداره
پاسخ
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۴ ب.ظ
نمیشه گفت همه پدر مادرای اون بچه ها مقصرن شاید زندگی مسیرش طوری شده که مجبور به چنین کاری شدند که جیگر گوشه زندگیشونو به همچین جایی بدن
خدا کنه دفعه بعد که خواستیم از اونجا بازدید کنیم بهمون بگن هیچ بچه دیگه ای نیست و همه به خانوادهاشون برگشتند و برید مراسمتون رو جای دیگه برگزار کنید
ایشالاه
پاسخ
لی لی پوت Reply:
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۲ ق.ظ
مسیر زندگی هر جور که میخواد بره اما دلیل نمیشه فرزندت رو پیش خودت نگه نداری
پاسخ
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۶ ب.ظ
خلاصه در مورد ماشین عرضم به حضورت مبارک اینکه ماشین مال پدر گرامی بود و مال الان نیست که مال سه سال پیشه
اگه خدا خواست و دوباره اتوموبیل خریدم شیرینی هم میدم
شک نکن
فعلا دوباره برگشتیم ب دورن منت بابا و از این جور صحبتا
پاسخ
لی لی پوت Reply:
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۱ ق.ظ
خو ما او موقع شیرینی ماشین نوییه باباتون رو نخوردیم!!!:دی
پاسخ
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۶ ب.ظ
خوب دیگه سرت و درد نیام تا بعد فعلا
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۲ ق.ظ
ha eee matalebet ziyad bod nemitonam dar hamey mavard nazar bedem
ba arz pozesh
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۷ ق.ظ
tou ke rejimi shirini sham barat khub nist in 1

dovom engar tehran ina barat asar karde
mikhaye velemon kuni beri
ha shokhi kardama tou ke az ghaliye mahi o meygo va
adas polo va pati o ina khushet miyad fekr nakunam beri
az ina ke begzarim
khulase begam ke khush bashi
ishala shirini danshgahe khudetam bukhurim
be omid didar dar
on nakuja abad
toye danshgahe
bache nokhbeha
alishahre bozorg ehteram bogzarid
miti kaman
..
…
oh vali mibini cheghe cherto pert goftam
پاسخ
لی لی پوت Reply:
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۲ ق.ظ
ها…خوب وگفتی….پتی….قلیه….وای!
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۶ ق.ظ
چه پست درازییییییییییییییی :d
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۷ ق.ظ
از همه ی نی نی ها خوشملتر اون پویا تپل مو فرفریه بودD:
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۹ ق.ظ
فارغ التحصیلان عزیز هم تا قبول شدگان گرامی شیرینی ندهند شیرینی نخواهند داد!!!
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۰ ق.ظ
بعدشم می آقای حسینی ماشین جدید خریده بید؟؟؟سیچه همونجا سی مو نگفتی تا ازش شیرینی بسونیم؟؟؟
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۱ ق.ظ
ها راسی ددی جونی سیچه با مو نیومدی تا برسونمت؟؟؟ای همه هم اصرارت کردم.هین؟؟؟
پاسخ
لی لی پوت Reply:
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۰ ق.ظ
ددم قربونت بروم الهی عزیزمی…. مو خو نخواسم برم خو….اصرارات شدید شد سیم!!!!
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۱ ق.ظ
ها منم با شنگولم تا ائنایی که تازه قبول شدن خبری از شیرینی فارغ التحصیلان نی تازه هنو اونا کامل کامل خو فارغ التحصیل نشدن.
چقه زیاد نوشته بیدی خفه شدم تا خوندمش
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۶ ق.ظ
آجیییییییییی جونم بیا فرار کنیم :دی .
بابا دانشگاه آزاده باید کلییییییییییییییییییییی پول بدییییییییی دیگه شیرینی بدی پولی واسه ت نمی مونه که . باید بری دم بهشت صادق بشینی آیا پول بدنت بری پول کلاسات بدی آیا ندنت .
اما فارغ التحصیلان عزیز چون دیگه درسشون تموم شده و نمی خوان پولی بدن به راحتی می تونن شیرینی بدن و هیچ مشکلییییییییی هم ندارن و احتیاج نیست که برن دم بهشت صادق بشینن :دی .
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۸ ق.ظ
آجی جونم خوب خیلی نمیشه به حساب بی عاطفگیشون گذاشت . من با آقای هادی موافقم . بعضی وقتا مسیر زندگی تغییراتی می کنه که هیچ وقت نمیشه پیش بینیشون کرد و همیشه هم خوب نیستن .
پاسخ
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۹ ق.ظ
ماشین آقای حسینی که خوب بود هیچییییییییییی ( حالا ماشین باباشون ) رارندگیشونم خوب بود . ما دست و پامون سالمه رسیدیم خونه :دی . آجی تو دست و پات سالمه ؟ نشکسته ؟ تصادفات نکردین !؟
خدا رو شکرررررررررررر :دی
دهههههههه می خواد ماشین جدید بگیره ؟ مبارکه .شیرینی رو افتادیم . به به
پاسخ
لی لی پوت Reply:
مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۲ ق.ظ
ها…….چه شیرینی بارونی بشود این ماه!!!:دی
پاسخ
مهر ۸م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۲ ق.ظ
یادم نمیاد قراری برای شیرینی گذاشته باشیم:دی
هنوز قابل ندونستی من رو جز دوستات بدونی لینک من نیست
پاسخ
مهر ۸م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۵ ق.ظ
بابا مامان مهتاب به جای اینکه اونو تو خیابون ول کنن بازم مردی کردن که اوردنش اونجا تا بعدا بیان سراغش
پاسخ
لی لی پوت Reply:
مهر ۸م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۳ ب.ظ
به نظر تو سپردن فرزندت به بهزیستی مردیه؟
پاسخ
مهر ۸م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۷ ق.ظ
آدم هیچوقت نمیتونه خودشو جای بقیه بذاره
پاسخ
مهر ۸م, ۱۳۸۷ at ۱:۴۱ ق.ظ
خوب که دور دنیا رو یک جا نگشتی وگرنه یک هفته گیر خوندن بیدیم…
جای این که هر بار بگی وبلاگم قشنگه بگو دست آقای راستی درد نکنه
دانشگاه اگر شانس ما امسالیان از ۱۳ هم شروع نمیشه یهو یه مشتیش ایور اوور میشه.
ولی به نظر من وبلاگ پوبا قشنگتره… :دی
پاسخ
لی لی پوت Reply:
مهر ۸م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۰ ب.ظ
همان طور که نوشتم حسادت زیاد است!!!:دی
پاسخ
مهر ۹م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۳۷ ق.ظ
پاسخ
مهر ۹م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۹ ب.ظ
bah bah belakhare cheshme ma be jamale webloge shoma roshan shod:d
yani vaghan sobh sa@6 boland mishodi mirafti narmesh mikardi
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
che khobe khabalo nisti:d
پاسخ