اینقدر این روزها جیغ خوشحالی کشیدم که نایی برای حرف زدن ندارم.
سلام.
دلم برای نوشتن تنگ شده بود. گاهی وقتها خسته از نوشتن میشی و گاهی خسته از ننوشتن.
پ.ن۱) هر ثانیه از عمرم که میگذشت پ.ن هایی توی ذهنم می اومد برای نوشتن ولی چه کنم که همش فراموش شده.
پ.ن۲) شاید گاهی اوقات دل خوشی از بعضی رفتارهای آدمی نداری اما نمیدونم این چه جور حسی هست که وقتی یه نفر دیگه شروع میکنه به ایراد گرفتن از اون طرف تازه پی میبری که چه قدر میتونه برات عزیز باشه و تا اونجا که توان داری سعی میکنی با چنگ و دندون از خودش و افکارش و شخصیتش دفاع کنی و گاهی به طرف سوم بفهمونی که نه…
پ.ن۳)فکر میکنی تو یه فردی هستی جدا از بقیه که هر کاری که می خوای میکنی و قادر هستی همه کارها رو به خوبی انجام بدی ولی وقتی اولین برگ ذرت شروع به زرد شدن میکنه میفهمی که نه اونقدر ها هم نمیتونی به خودت اعتماد کنی.
پ.ن۴)هیچ وقت فکر نمیکردم ما هم یه برج پیزا توی شیراز داشته باشیم…قلعه ارگ کریم خان .
پ.ن۵)شب بهش فکر میکنی…روز بهش فکر میکنی…شب بهش فکر میکنی…روز بهش فکر میکنی…=همیشه بهش فکر میکنی…
پ.ن۶)افکاری که بلند خوانده میشوند همیشه دردسر ساز نیستند.گاهی اوقات شنیدنشون خیلی چیزهارو برات روشن میکنه و گاهی امید به زندگی و عشق رو در وجودت افزایش میده.
پ.ن۷)کانال آشپزی یکی از وحشتناک ترین کابوس های زندگیه منه.هر موقع نگاه میکنم گرسنه میشم و میرم سر یخچال.
پ.ن۸)میروم…میروم در دل تاریکی.میرم در هوایی عاشقانه . میروم تا قدم بردارم و دیوار باد را بشکنم و جلو بروم. پیاده رو خلوت با هوای بارانی با نسیم دل انگیزی که وقتی به صورتت میخوره احساس میکنی یکی از شخصیت های محبوب و خوشبخت کتاب رمان زندگیه خودت هستی…
پ.ن۹)مجسمه و خمیر…کدوم یکی از این دوهستی؟ به درون خودمون نگاه کنیم…(یاداوری کن راز این دو کلمه در زندگیه خودت رو برات بگم)
پ.ن۱۰)شخصیت من رو از روی دست خطم شناختند… زیبا بود .آرام بود اما…
پ.ن۱۱)اگر می خوای تا آخر عمرت عذاب وجدانت وجودت رو نابود نکنه و افسوس ها قفسه های سنگین دلت را سنگین تر نکنند هر چه داری بگو هر آنچه در دل داری بگو…بگو تا پشیمانی گریبانت را نگیرد.بگو تا دلت از هرچه تردید است پاک شود. بگو هر آنچه که باید گفته شود بگو…بگو فقط برای دل خودت بگو.بگو و تلاشت را بکن حتی اگر نتیجه اونچیزی که می خواهی نباشد و اینجاست که احساس میکنی دو چوب دستی را کنار زدی و میخواهی روی دو پای خودت بلندشوی.
پ.ن۱۲) شاید برای رفتن زود باشد اما دیر هم هست.
پ.ن۱۳)تمام تلاشم رو میکنم تا اونچیزی رو که میخواد و خوشحالش میکنه بهش برسم و انجامش بدم.
سلام
این پست به دلیل نبود وقت به صورت نوشتاری به نمایش گذاشته می شود…چی بابا…خو حوصله ندارم حرف بزنم دهه…:دی
اینجا جمعه بازار هست…اما نه جمعه بازاری که توش پر از تیشرت چینی و یه مشت پلاستیک فَکستنی باشه. اینجا قلب خاطرات گذشته است…یاد ایام جوانی… نه من و شما….پدر مادران
دنیای گذشته با دیدن اینها جلوی چشمات مثل حلقه فیلم توی دوربین عکاسی رد میشه
اها راستی خیلی چیزا هم جدید بودن اما قدیمیاش باحال بود…
پ.ن نوشت هم نداریم…
تقدیر و تشکر از خانه وبلاگ نویسان بوشهر
متن بالا پیام صوتی هست…
پ.ن ۱) تنها انگیزه برای بروز کردن این وبلاگ خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر بود.
پ.ن ۲) تقدیر از اعضای خانه وبلاگ نویسان بوشهر درباره جشنی که به خاطره مبعث برگزار کرده اند تنها کاری است که میتوان انجام داد.
پ.ن ۳) ای بی خردان آگاه باشید که جایی هم در دوزخ زندگی ندارید…
پ.ن ۴) ببینید خانه وبلاگ نویسان بوشهر چه بود… از کجا شروع کرد… با چه امکاناتی..با چه همتی… با چه اراده ای…و شرم کنید از افکار پلید که چیزی جز تخریب سالها زحمت و همت دلداران نیست…
پ.ن ۵) بیاندیشید و بدانید بمب اتم هم نمی تواند دلهای یکدست را خورد کند…
پ.ن ۶) کار خیر تنها کمک مالی نیست… لبخندی کوتاه هم میتواند قطعه ای از بهشت را برای شما بدست آورد…
پ.ن ۷) اگر سنگ های شما خانه ی شیطان را نابود میکند مطمعن باشید خانه ی ما را نابود نمیکند.